
نمایی از شهر کابل در دهه ۱۹۷۰ میلادی، در سالهای جمهوریت داود خان ـ عکس: Wikimedia Commons
قسمی که در قسمت پیش نوشتم، وقتی امروز به کودتای ۲۶ سرطان ۱۳۵۲ و آنچه بعد از آن بر افغانستان آمد نگاه میکنم، گاهی قصه صندوقچه پندورا به یادم میآید. اما اگر کمی عقبتر، به تاریخ افغانستان نگاه کنیم، میبینیم که کشمکش بر سر قدرت چیز تازهای نبود. ما خود این موضوع را سالها پیش در مکتب خوانده بودیم، بدون آنکه بدانیم روزی نسل خود ما نیز شکل دیگری از همان حوادث را با چشم خواهد دید.در مکتب یک مضمون داشتیم به نام تاریخ که از صنف ششم تا صنف دوازدهم تدریس میشد. من تاریخ را با علاقه میخواندم. بخش مهمی از تاریخ افغانستان از زمان احمدشاه ابدالی آغاز میشد و بعد به تیمورشاه و پادشاهان و امیران بعدی میرسید.
در میان تمام آن مطالب، یک چیز همیشه توجه مرا جلب میکرد و آن چیزی بود که معلم تاریخ ما بغضا به آن «پادشاهگردشی» میگفت.
در مضمون تاریخ میخواندیم که بعد از احمدشاه بابا و تیمورشاه، کشمکشهای قدرت شدت گرفت. شاه زمان از سلطنت برکنار و کور شد. شاه محمود و شاه شجاع چند بار جای یکدیگر را گرفتند. دوستمحمد خان یک دوره از قدرت کنار رفت و به هند رفت و بعد دوباره بازگشت. پس از او نیز میان پسرانش جنگ قدرت جریان داشت و پادشاهی چند بار دستبهدست شد. در دورههای بعد نیز افغانستان شاهد عزل، تبعید، جنگ و ترور بالای قدرت بود.
اینها چیزهایی بود که ما از کتاب تاریخ میخواندیم، نه حوادثی که خود شاهد آن بوده باشیم. اما برای ما شاگردان مکتب بسیار جالب و عجیب بود.
گاهی با همصنفیها میگفتیم: این همه پادشاهگردشی برای چه بوده؟ چرا یک رهبری نمیتوانیت برای مدت طولانی مستقر بماند تا مردم و کشور به کار و بار خود میرسیدند؟ یکی بار اول به قدرت رسیده، یکی بار دوم برگشته، یکی تبعید شده، یکی کور شده، یکی فرار کرده و دیگری کشته شده.

با همصنفی های لیسه غازی
شاید آن زمان این سوالها را بسیار ساده مطرح میکردیم، اما واقعاً ذهن ما را مشغول میساخت. فکر میکردیم این همه جنگ و کشمکش بر سر قدرت چقدر وقت، انرژی و امکانات کشور را ضایع کرده است.
در آن روزها همه اینها برای ما تاریخ بود؛ چیزی که در کتاب میخواندیم، برای امتحان یاد میگرفتیم و بعد کتاب را میبستیم. هیچ فکر نمیکردیم که چند سال بعد، نسل خود ما شاهد نوع دیگری پادشاه گردشی خواهد شد.
کودتای ۲۶ سرطان ۱۳۵۲ داود خان برای نسل ما حادثه غیرمترقبه بود. حالا دیگر شاهی با شاه دیگر نمیجنگید و برادری برادرش را از تخت پایین نمیکرد، بلکه نظام شاهی پایان یافت و در عوضش جمهوریت اعلام شد.
اگر با همان اصطلاح ساده دوران مکتب خود نگاه کنم، میتوان گفت چیزی که ما در کتابهای تاریخ به شکل «پادشاهگردشی» میخواندیم، این بار در برابر چشم نسل ما شکل مدرنتری پیدا کرده بود.
اما با تغییر نظام، زندگی روزمره مردم یکباره تغییر نکرد.

بسیاری از چیزهایی که از دوره سلطنت باقی مانده بود، در سالهای جمهوریت داود خان نیز تقریباً به همان شکل ادامه داشت. مکاتب و پوهنتونها فعالیت میکردند، ادارات کار میکردند، بازارها باز بودند و مردم به کار و زندگی روزمره خود مصروف بودند.
من خودم در آن سالها بیش از هر چیز مصروف درس بودم. در کنار درس، به خاطر مشکلات اقتصادی و مصارف زندگی مجبور بودم کار هم بکنم. به همین دلیل، بسیاری از مسایل سیاسی که شاید در پشت پرده جریان داشت، از زندگی روزمره من فاصله داشت.
محیطی که ما در آن زندگی میکردیم نیز در شکلگرفتن فکر و زندگی من تأثیر زیادی داشت.
خانه ما در کارته چهار کابل، در کوچهای قرار داشت که امروز وقتی به آن فکر میکنم، میبینم چه محیط جالبی بوده است.
یک طرف آن به لیسه رابعه بلخی میرسید. اگر از آنجا به طرف راست میرفتیم، راه به طرف لیسه غازی و بعد کوته سنگی ادامه پیدا میکرد. در همان سمت پوهنتون کابل و شمار زیادی از مکاتب قرار داشت.
اگر از طرف دیگر به سوی دارالامان میرفتیم، یک دریا بود و آن طرف دریا در مسیر لیسه حبیبیه و لیسه خوشحال خان قرار داشت.
و در جهت دیگر بازار کارته چهار بود.
بازار کارته چهار بسیار بزرگ نبود، اما برای آن زمان بازار جالبی بود. تعمیرهای آن نسبتاً نوتر و بعضی دکانهایش کمی مدرنتر از بسیاری مناطق دیگر کابل به نظر میرسید. چیزهایی را هم میشد در آن پیدا کرد که در هر دکان پیدا نمیشد.
خلاصه، ما در منطقهای زندگی میکردیم که مکتب، پوهنتون، اداره، بازار و محیط تحصیلکرده کابل تقریباً از هر طرف آن را احاطه کرده بود.
خود کوچه ما نیز نمونه جالبی از جامعه کابل آن روزگار بود.
تعداد زیادی از کسانی که در آنجا زندگی میکردند تحصیلیافته بودند یا در ادارات دولتی، اردو، پوهنتون و بخشهای دیگر وظیفه داشتند.
تا جایی که به خاطرم مانده، خانه محمد خان جلالر وزیر تجارت نیز در مقابل لیسه رابعه بلخی بود.
فامیل سناتور غوثی نیز در همان منطقه زندگی میکرد. اعضای آن فامیل تحصیلات عالی داشتند و بعضیهایشان در پوهنتون و دولت وظایف مهم داشتند. یکی از چهرههای شناختهشده این خانواده پوهنوال محمد عارف غوثی بود که در رشته اقتصاد شهرت داشت.
از آثار او کتاب بزرگی به نام «قاموس اقتصاد» بود؛ کتابی که اصطلاحات اقتصادی را گرد آورده و توضیح داده بود. یک نسخه از همان کتاب هنوز نزدم است.
در همسایگی ما صاحبمنصبان اردو، استادان، مأموران دولت و خانوادههای شناختهشده دیگری نیز زندگی میکردند. فامیلهای پوپل، منصوری، اکبر و خانوادههای دیگری در همان اطراف بودند.
در یکی از کوچههای نزدیک، خانه استاد خلیلی، شاعر مشهور نیز قرار داشت.
سید عبدالالله، که در دوره جمهوریت داود خان به مقامهای بلند دولتی رسید و معاون رئیس جمهور بود، نیز در کارته چهار زندگی میکرد. که بعد از کودتای داود خان متوجه شدیم. و حتی بعد از حوادث هفت ثور متوجه شدیم که خانه نورمحمد ترهکی نیز در یکی از کوچههای کارته چهار قرار داشته است. ما شاید بارها از همان سرکها و کوچهها گذشته بودیم، بدون آنکه بدانیم کسانی در اطراف ما زندگی میکنند که چند سال بعد نامشان در بزرگترین حوادث سیاسی افغانستان مطرح خواهد شد.
اما چیزی که برای من از نام شخصیتهای مشهور مهمتر است، فضای خود کوچه بود. زیرا تقریباً همه به درس و تعلیم اهمیت میدادند.
فرزندان فامیل رضا، همه تحصیلات خوب داشتند. یکی از پسرهایشان داکتر بود و پسر کوچکترشان که تقریباً همسن ما بود، در لیسه غازی از شاگردان بسیار لایق بود.
ما بچههای کوچه بعد از مکتب فوتبال میکردیم. گاهی یک ساعت یا بیشتر بازی میکردیم. وقتی بازی زیاد طول میکشید، برادران بزرگتر کوچک ما میآمدند و میگفتند:
«خوب، به قدر کافی فوتبال کردید، حالا بروید کارهای خانگیتان را اجرا کنید و درس بخوانید.»
این حرف شاید امروز بسیار ساده به نظر برسد، اما برای ما مهم بود.
محیط اطراف ما دائماً به ما میگفت که بدون درس و تعلیم پیشرفت دشوار است. خواهینخواهی، ما هم به این باور رسیده بودیم که باید درس بخوانیم و چیزی یاد بگیریم.
شاید یکی از دلایلی که من همیشه به درس، مطالعه و یادگیری اهمیت میدادم همین محیط ما بود.
خصوصیت دیگری که از آن دوران در خاطرم مانده، رابطه مردم با یکدیگر بود.
در همان چند کوچه کارته چهار پشتون، تاجیک، اوزبک، ترکمن، هزاره و مردم مناطق مختلف افغانستان در کنار یکدیگر زندگی میکردند.
خانواده ما ترکمن بود. همسایههای ما از اقوام و مناطق مختلف افغانستان بودند. در زندگی روزمره این تفاوتها مانع دوستی نبود.
مردم در خوشی و غم به خانه یکدیگر میرفتند. اگر کسی مشکلی داشت، همسایهها تا جایی که میتوانستند به او میرسیدند. در مسجد یکجا میشدند و بچههایشان در کوچه باهم فوتبال میکردند. حتی نمیدانستیم که کدامیک از ما از کدام قوم است.
آنچه بیشتر اهمیت داشت این بود که همسایه بودیم، یکدیگر را میشناختیم و در یک محیط زندگی میکردیم.
من نمیخواهم آن دوره را بهتر از آنچه واقعاً بود نشان بدهم. افغانستان در همان زمان هم مشکلات قومی، زبانی، سیاسی و اقتصادی خود را داشت. اما تجربه شخصی من از محیط زندگی خود در کارته چهار این است که در زندگی روزمره، دوستی و همکاری میان مردم بسیار محسوس بود.
بازار کارته چهار نیز بخشی از همین زندگی بود.
در آن بازار دکانی بود که کمی از دکانهای دیگر بزرگتر بود و اجناس مختلف، از جمله بعضی اموال خارجی، در آن فروخته میشد.
صاحب دکان را ما «اتمراد اکه» صدا میکردیم. زیرا او اوزبک بود. من اوزبکی را هم میدانستم، با او بسیار راحت گپ میزدم. تحصیلات زیاد نداشت اما باسواد بود و از اوضاع مردم و محل خوب آگاهی داشت.
برادر بزرگ من که در آن سالها تازه از لندن برگشته بود و پایپ میکشید. تمباکوی مخصوص پایپ در هر دکانی پیدا نمیشد، اما اتمراد آقا از همان تمباکوی خارجی داشت.هر وقت برادرم ضرورت داشت، به دکان او میرفتم و برایش تمباکوی پایپ میخریدم.
در همان دکان انواع مشروبات خارجی نیز فروخته میشد. در آن زمان تقریباً به همه آنها «شراب» میگفتند؛ خواه چیزی باشد که امروز واین میگویند، خواه ویسکی یا نوع دیگری از مشروبات الکولی.
وقتی کسی بوتلی میخرید، آنرا در یک پاکت کاغذی میگذاشتند تا از بیرون معلوم نشود داخل آن چیست.
آتمراد اکه همیشه از بعضی مشتریهایش شکایت میکرد و میگفت بعضیها مال را قرض میبرند و بعد پولش را نمیدهند یا بسیار دیر میدهند. و ما میگفتیم ما خو قرضدار نیستم!
” اما بعد از هفت ثور، یک روز که به دکانش رفتم، او را بسیار وارخطا دیدم. از این طرف به آن طرف میرفت و معلوم بود که سخت تشویش دارد.
گفتم:
«اتمراد ایکه چی شده؟ چی گپ است؟»
گفت که نورمحمد ترهکی که حالا در رأس حکومت قرار گرفته، پیش از آن در همان نزدیکی زندگی میکرده و به گفته او، گاهی از دکانش مشروب قرض میگرفته است.
آتمراد اکه میگفت بعضی وقتها پول آن قرضها را دیر میداده و او بارها پولش را از ترهکی مطالبه کرده است. حالا که ترهکی به قدرت رسیده بود، میترسید مبادا آن حرفها و مطالبه پول را به یاد داشته باشد و برایش دردسری ایجاد شود.
من برای آرامکردنش گفتم:
«بابا، تو که بدی نکردهای. برایش قرض دادهای. شاید ترا وزیر مقرر کند.»
اما او واقعاً ترسیده بود. حتی از بستن یا فروختن دکان و رفتن صحبت میکرد.
بعد از آن دیگر نمیدانم سرنوشت او چه شد. نمیدانم دکانش را فروخت یا نه و نمیدانم اصلاً نورمحمد ترهکی از چنین موضوعی خبر داشت یا خیر.
این قصه را فقط به همان شکلی نقل میکنم که خود آتمراد اکه در آن روز برای من تعریف کرد. من نمیتوانم صحت جزئیات آن را تأیید کنم.”
در دوران جمهوریت کنار همین زندگی عادی، فضای سیاسی نیز روزبروز پیچیدهتر میشد.
در میان مردم نام جریانها و گروههای مختلف سیاسی زیاد شنیده میشد.
خلق و پرچم از شناختهشدهترین آنها بودند و در میان مردم بیشتر به گروههای کمونیستی مشهور بودند.
نام جریانهای کمونیستی دیگر نیز شنیده میشد. نام طاهر بدخشی و مولانا بحرالدین باعث در گپهای مربوط به جریانهایی که مردم «ستم ملی» یا «ستمیها» میگفتند مطرح بود.
ما از تشکیلات دقیق، اختلافات داخلی و نظریات مفصل این گروهها اطلاع نداشتیم. آنچه به گوش ما میرسید بیشتر همان گپهای مردم، محصلان و محیط سیاسی کابل بود.
شعله جاوید و شعلهایها نیز مشهور بودند. نام انجنیر محمد عثمان، معروف به عثمان لندی، در میان مردم و جوانان شنیده میشد. تا جایی که به خاطر دارم، او در زمینه تدریس الجبر نیز شناخته شده بود.
افغان ملت هم از نامهای شناختهشده فضای سیاسی آن زمان بود.
از اواخر سلطنت ظاهرشاه و سپس در دوره داود خان، نام «جوانان مسلمان» نیز بیشتر مطرح میشد.
در پوهنتون کابل، نام استاد عبدالرحیم استاد برهانالدین ربانی,داکتر عمر، گلبدین حکمتیار و نظریات از جمله نامهایی بود که به گوش میرسید.
نامهای دیگری نیز بود که امروز بعضیهایشان را دقیق به خاطر ندارم.
برای ما که بیشتر مصروف درس، کار و زندگی روزمره بودیم، بسیاری از این جریانها از طریق گپ مردم و خبرهای غیررسمی سرچوک شناخته میشدند. از آنچه در داخل تشکیلاتشان میگذشت، معلومات نداشتیم. اما احساس میشد که جامعه روزبهروز سیاسیتر میشود.
پ هر جریان گذشته افغانستان را از زاویه خود تفسیر میکرد.
بعضی مشکلات کشور را بیشتر به خاندان سلطنتی نسبت میدادند. بعضی مسئله قومی را برجسته میساختند. گروههای کمونیستی از طبقه، کارگر، دهقان و عدالت اجتماعی سخن میگفتند و جریانهای اسلامی از زاویه دیگری به جامعه و حکومت نگاه میکردند. و بحث ها بین جوانان مسلمان و کمونیست ها به خدا است و نیست میرسید که این بحث ها در اطراف و اکناف کشور باعث شد تا مردم از مکتب فاصله بگیرند و به مدارس دینی روی آورد.
من که در رادیو افغانستان کار میکردم رادیو درامه می نوشتم که زیادتر موضوع ما در باره تشویق خانواده های ترکمن بود تا فرزندانشان را به مکتب بفرستید. وقتی به قریه ها میرفتم در اوایل از ما استقبال میکردند اما بعد ها از ما رو برمیگرداندند.
اما در به هر حال، زندگی ما ادامه داشت: مکتب، پوهنتون، کار، بازار، فوتبال، رفتوآمد همسایهها و کوشش برای ساختن آینده.
شاید همین تضاد ها بود که آن سالها را برای من امروز جالبتر میسازد.
در ظاهر، بسیاری چیزها عادی بود؛ اما در زیر همان زندگی عادی، جریانهای سیاسی مختلف برای آینده افغانستان دیدگاههای کاملاً متفاوت داشتند.
پنج سال پس از کودتای داود خان، همان نظامی که با کودتا به وجود آمده بود، با کودتای دیگر از میان رفت.
آنچه درباره حوادث هفت ثور ۱۳۵۷ در تاریخ ثبت شده، دیگر تنها خاطره شخصی من نیست. در منابع تاریخی آمده است که نظامیان وابسته به گروههای خلق و پرچم علیه حکومت داود خان دست به کودتا زدند. ارگ مورد حمله قرار گرفت، داود خان و شماری از اعضای خانوادهاش کشته شدند و کسانی که قدرت را گرفتند، آن رویداد را «انقلاب ثور» نامیدند.
در همان روز از رادیو افغانستان اعلامیههایی پخش شد که در آنها سقوط حکومت داود خان پایان سلطه خاندان محمدزایی معرفی میشد و ادعا میشد که قدرت به «خلق» انتقال یافته است.
وقتی سالها بعد به زبان همان اعلامیهها فکر میکردم، برایم نکته جالبی بود.
کسانی که ادعا میکردند یک عصر کاملاً تازه را آغاز کردهاند، باز هم برای توجیه رسیدن خود به قدرت، به سلطنت و خاندان حاکم گذشته اشاره میکردند.
گویا سایه همان پادشاهگردشیهای قدیم هنوز از سیاست افغانستان دور نشده بود؛ فقط شکل و اصطلاحات تغییر کرده بود.
در گذشته تخت و تاج مطرح بود. حالا تانک، طیاره، اردو، شورای انقلاب، گروه سیاسی و ایدیولوژی وارد میدان شده بود.
حوادث بعد از هفت ثور نیز نشان داد که قدرت گردشی پایان نیافته است.
در کتابها و منابع تاریخی میخوانیم که نورمحمد ترهکی در رأس نظام جدید قرار گرفت و سپس در جریان کشمکش قدرت کنار زده شد و کشته شد. حفیظالله امین جای او را گرفت. چند ماه بعد با ورود قوای شوروی، امین نیز کشته شد و ببرک کارمل به قدرت رسید. بعد داکتر نجیبالله آمد.
سالها بعد حکومت نجیب سقوط کرد، مجاهدین وارد کابل شدند، اما اختلافات میان گروههای مجاهدین به جنگهای داخلی انجامید. سپس طالبان به قدرت رسیدند. بعد نظام دیگری ایجاد شد و سالها بعد باز افغانستان شاهد تغییر بسیار بزرگ دیگری شد.
و بار دوم طالبان آغاز شد.
این سلسله حوادث را نمیشود همه یکسان دانست.
مداخله انگلیس در قرن نوزدهم، کودتای ۲۶ سرطان، کودتای هفت ثور، ورود قوای شوروی، جنگهای مجاهدین و تحولات بعدی مداخله نیروهای ببن المللی به رهبری امریکا هرکدام علتها، شرایط و عوامل داخلی و خارجی خاص خود را داشتند.
اما چیزی که برای من، از نگاه همان شاگردی که روزی کتاب تاریخ را در مکتب میخواند، قابل تأمل است، یک نکته است:
انتقال قدرت در افغانستان بسیار وقتها از یک راه آرام، قانونی و مورد قبول همه صورت نگرفته است.
ما در دوران مکتب از پادشاهگردشیهای گذشته تعجب میکردیم.
فکر میکردیم اینها قصههای مربوط به گذشتههای دور است. تصور میکردیم در جامعه جدید، با مکتب، پوهنتون، قانون، پارلمان و دولت مدرن، دیگر آن قصهها تکرار نخواهد شد.
اما بعدها دیدیم که تاریخ الزاماً به همان شکل سابق تکرار نمیشود؛ گاهی فقط لباس خود را عوض میکند.
در گذشته در کتاب میخواندیم: شاه محمود بار اول، شاه محمود بار دوم؛ شاه شجاع بار اول، شاه شجاع بار دوم.
در دوره جدید دیگر چنین نامگذاریهایی نبود، اما حکومتها باز میآمدند و میرفتند و هرکدام خود را آغاز یک عصر تازه معرفی میکردند.
وقتی امروز به آن شاگرد مکتب فکر میکنم که نام شاه زمان، شاه محمود، شاه شجاع، دوستمحمد خان و شیرعلی خان را میخواند و از این همه پادشاهگردشی حیران میشد، دلم میخواهد به او بگویم:
قصه هنوز تمام نشده بود.
نسل تو نیز فصل دیگری از همان کتاب را خواهد دید؛ فصلی که این بار نه تنها در کتاب تاریخ، بلکه در زندگی خودتان نوشته خواهد شد.

