
این عکس در سال ۱۳۴۸ هجری شمسی، هنگام تحصیل من در لیسه حبیبیه گرفته شده است. همان سالهایی که برای نخستین بار از نزدیک شاهد تظاهرات، میتینگها، شعارهای سیاسی و آشنایی با واژههای تازهای چون انقلاب، پرولتاریا، امپریالیسم و استثمار شدم
سالهای ۱۳۴۸ و ۱۳۴۹ را در صنفهای هفتم و هشتم لیسه حبیبیه سپری کردم. این دو سال، برعلاوه درس و مکتب، از جهت دیگری نیز در ذهنم ماندگار شدهاند. آن روزها، هرچند از سیاست چیزی نمیدانستم، اما هر روز شاهد تظاهرات، میتینگها و شعارهایی بودم که بعدها فهمیدم بخشی از تاریخ معاصر افغانستان را رقم میزدند
در آن زمان، کابل تقریباً هر هفته شاهد تظاهرات و گردهماییهای سیاسی بود. گروههای مختلف از سرک دارالامان به راه میافتادند و در مسیر خود به لیسه حبیبیه میرسیدند. در محوطه مکتب گرد میآمدند، سخنرانی میکردند و شعار میدادند
شاگردان صنفهای دهم، یازدهم و دوازدهم وارد صنفها میشدند، دروازهها را باز میکردند و شاگردان را به شرکت در تظاهرات تشویق میکردند. نکتهای که هنوز هم در خاطرم مانده این است که معلمان معمولاً مانع این کار نمیشدند و ما نیز از صنف بیرون میآمدیم
من و بسیاری از همصنفیهایم نه عضو هیچ گروهی بودیم و نه از هدف و عقاید آنان چیزی میدانستیم. تنها از روی کنجکاوی، گاهی به یک دسته و گاهی به دسته دیگر میپیوستیم، چند دقیقهای به سخنانشان گوش میدادیم و بیآنکه مفهوم شعارها را درک کنیم، همراه آنان شعار میدادیم
آن روزها نام گروههای مختلفی به گوش میرسید؛ خلقیها، پرچمیها، شعلهایها، افغانملتیها و شاید هم حرکت جوانان مسلمان. هر گروه شعارها و سخنرانان خود را داشت
در میان همه این گروهها، با وجود اختلافهای فراوان، یک نقطه مشترک دیده میشد؛ تقریباً همه آنان علیه نظام شاهی شعار میدادند. شعارهایی مانند
«مرگ بر ظاهرشاه!»
و گاهی نیز
«مرگ بر ظاهرِ کَل!»
شعلهایها نیز شعارهای مخصوص خود را داشتند که هنوز یکی از آنها را به یاد دارم
شعله را شعلهورتر میکنیم
پرچمی را خاک بر سر میکنیم
و گاهی نیز شعارهایی مانند
«زنده باد لنین»
«کارگران جهان متحد شوید!»
آن روزها این شعارها برای ما هیچ مفهومی نداشت. نه لنین را میشناختیم، نه امپریالیسم را، نه اختلاف میان این گروهها را میفهمیدیم. فقط میدیدیم که هر گروه، گروه دیگر را محکوم میکند و شعار «زنده باد» و «مرده باد» سر میدهد
همین تظاهرات سبب شد با واژهها و اصطلاحات تازهای نیز آشنا شویم؛ واژههایی مانند انقلاب، پرولتاریا، استثمار، امپریالیسم، فئودالیسم و عبارتهایی چون «استثمار انسان از انسان». این کلمات را بارها میشنیدیم، اما معنای واقعی آنها را نمیدانستیم
فیلمهایی که آن روزها در سینماهای کابل نمایش داده میشد نیز تا اندازهای افق فکری ما را گسترش میداد. فیلمهایی مانند «بربادرفته» و آثار دیگری که ما را با دنیایی متفاوت آشنا میکرد
در صنف ما یکی از همصنفیها بود که به نظر میرسید پاسخ همه پرسشها را میداند. به شوخی او را «فیلسوف» مینامیدیم
روزی از او پرسیدم
چرا به پادشاه دشنام میدهند؟
:گفت
: برای اینکه خیلی عیاشی میکند و در غم ملت نیست. پرسیدم چطور؟ گفت
ـ چطورش را من هم نمیدانم، ولی میگویند یک نفر که به «غ… بچه» مشهور است، برایش دختر پیدا میکند. باز از او پرسیدم که
تو خودت دیدهای؟ یا کسی را میشناسی که با چشم خودش دیده باشد؟
خندید و گفت
ـ نه بابا، ندیدهام؛ مردم همین را میگویند.
پاسخ او مرا قانع نکرد.
چند روز بعد همین موضوع را از برادر بزرگترم پرسیدم. او گفت:
ـ من شاه را چند بار از نزدیک دیدهام. فکر نمیکنم چنین آدمی باشد. شاید اینها پروپاگند باشد.
پرسیدم:
ـ پروپاگند یعنی چه؟
گفت:
ـ یعنی تبلیغات.
بعد با مهربانی افزود:
ـ تو دنبال این حرفها نگرد، درست را بخوان.
روزی نیز شنیدم که عدهای سر یک سگ را تراشیده، عینکی به چشمانش زده و کاغذی را که روی آن «ظاهرشاه» نوشته بودند، به گردنش آویخته بودند. نمیدانم این ماجرا تا چه اندازه حقیقت داشت، اما در آن روزها نقل بسیاری از محافل بود.
در مقابل، بعضی از بزرگترها با تأسف میگفتند:
«این کارها را نکنید؛ روزی از کرده خود بسیار پشیمان خواهید شد.»
آن روزها مفهوم این هشدار را درک نمیکردم.
راستش را بخواهید، برای ما شاگردان نوجوان، این تظاهرات بیشتر از آنکه یک حرکت سیاسی باشد، فرصتی برای فرار از درس بود. وقتی جمعیت تا حوالی دهمزنگ میرسید، من و چند تن از همصنفیها آرام از میان جمعیت جدا میشدیم، سوار بایسکلهای خود میشدیم و راه سینمای آریانا یا سینما پارک را در پیش میگرفتیم؛ جایی که بیشتر فیلمهای امریکایی نمایش داده میشد.
در خانه، رفتن به سینما محدود بود و معمولاً بیش از هفتهای یک بار اجازه آن را نداشتیم. از همین رو، روزهای تظاهرات برای ما فرصتی طلایی بود تا بیآنکه خانواده متوجه شود، خود را به سینما برسانیم.
اکنون که بیش از نیم قرن از آن روزها گذشته است، میاندیشم ما نوجوانانی بودیم که در میان انبوه شعارها، واژههای تازه و تبلیغات گوناگون زندگی میکردیم، بیآنکه معنای بسیاری از آنها را بدانیم. بعدها، وقتی وارد حرفه روزنامهنگاری شدم، بارها به یاد همان روزها افتادم و فهمیدم که نخستین درسهای من درباره سیاست، تبلیغات و تفاوت میان شایعه و حقیقت، از همان سالهای ۱۳۴۸ و ۱۳۴۹ آغاز شده بود.
