گاهی تاریخ با فریاد نمیآید؛ نه با تانک، نه با اعلامیه، نه با تیتر درشت. گاهی آرام و بیسر و صدا ساخته میشود، درست در زمانی که هیچکس انتظارش را ندارد. در دوران پادشاهی ظاهر شاه، که نزدیک به چهل سال دوام آورد، کمتر کسی حتی در خواب میدید که نظام شاهی سقوط کند. ثبات ظاهری چنان بود که تغییر، ناممکن به نظر میرسید.
اما صبح بیستوششم سرطان سال ۱۳۵۲، همهچیز یکباره دگرگون شد. رادیو افغانستان دیگر آن نشرات روزمرهٔ همیشگی را نداشت. لحن صدا عوض شده بود و سکوتی سنگین در میان خبرها حس میشد. خیلی زود روشن شد که سردار محمد داوود خان کودتا کرده، نظام شاهی سقوط داده شده و قدرت بهگونهای ناگهانی دستبهدست شده است.
هیچ اعلام قبلی در کار نبود، هیچ هشدار آشکاری داده نشده بود. بیشتر مردم، مثل من، در خوابِ غفلت غافلگیر شده بودند. تاریخ، نه با فریاد، بلکه در سکوت ساخته شده بود. آنچه بعداً بهعنوان یک تحول بزرگ سیاسی شناخته شد، در لحظهٔ وقوعش، برای بسیاری فقط یک خبر کوتاه و غیرمنتظره بود.
این نوشته نه برای نمایش است و نه برای قهرمانسازی. تلاشی است برای ثبت واقعیتی که خود شاهد آن بودهام؛ واقعیتی که اگر نوشته نشود، بهتدریج یا فراموش میشود یا تحریف. تاریخ، پیش از آنکه در کتابها بیاید، در همین لحظههای خاموش و ناگهانی شکل میگیرد.