
این نخستین عکس رسمی من است که برای ثبتنام در مکتب و گرفتن تذکره در یکی از عکاسخانههای مشهور کابل گرفته شد. عکاس پیوسته میگفت: «چشمانت را باز کن!» و من آنقدر چشمانم را باز کرده بودم که سالها بعد هر بار این عکس را میدیدیم، همه به نگاه حیران و کودکانهام میخندیدند
نمیدانم چرا نخستین روز مکتب رفتنم هرگز از خاطرم پاک نمیشود. شاید به این دلیل که آن روز برای نخستین بار از دنیای کوچک خانه پا به دنیای بزرگتری گذاشتم؛ دنیایی که بعدها سرنوشت مرا ساخت
ما در قلب کابل خانهای بزرگ داشتیم. مهمانخانه از بخش زندگی خانواده جدا بود و زنان خانه به رسم آن روزگار کمتر به مهمانخانه رفتوآمد میکردند. از همین رو، با آنکه کودک خردسالی بودم، گاهی وظیفه مییافتم پتنوس چای، چاینک و پیالهها را تا دم در مهمانخانه ببرم و سپس یکییکی برای مهمانان توزیع کنم
همین کار سبب شده بود بیشتر از همسالانم در کنار پدرم و دوستان او باشم. بیشتر مهمانان مردان سالخوردهای بودند که بسیاریشان از ترکمنهای مهاجر آن سوی دریای آمو به شمار میرفتند. آنان سالها پیش، پس از جنگها و مقاومتهای طولانی در برابر بلشویکها، ترکستان را ترک کرده و به افغانستان پناه آورده بودند
من آن زمان کودک بودم و معنای بیشتر سخنانشان را نمیفهمیدم، اما واژهها و نامهایی در ذهنم میماند. از «آق پادشاه» یاد میکردند؛ نامی که ترکمنها برای تزار روسیه به کار میبردند. «آق» در زبان ترکمنی به معنای سفید است. از بلشویکها، از جنگها، از اسبها، از شمشیرها و از تفنگچهای به نام «ناگان» سخن میگفتند. امروز میدانم که آنان از روزگار مبارزه با نیروهای بلشویکی روایت میکردند؛ مردانی که با امکانات اندک در برابر قدرت بزرگی ایستاده بودند و سرانجام ناچار شده بودند خانه و سرزمین خود را ترک کنند
در آن نشستها نام شهرهایی چون بخارا، سمرقند، خیوه، کرکی، آستانه و غزلیق بسیار شنیده میشد. بعدها فهمیدم که ترکمنها در هر دو سوی آمو زندگی میکردند و پس از استقرار کامل حکومت شوروی، موج بزرگی از مهاجرت به افغانستان و ایران شکل گرفت
اما گفتگوها تنها درباره ترکستان نبود. از نادرشاه، هاشمخان، شاهمحمودخان، شاه ولیخان، داوودخان، ظاهرشاه و قزل آیق خلیفه نیز سخن میگفتند. گاهی نام عبدالمجیدخان زابلی را با احترام فراوان بر زبان میآوردند. بعدها فهمیدم که او از پیشگامان بانکداری و تجارت نوین افغانستان بوده است و پدرم نیز او را از نزدیک میشناخت
آن روزها هیچیک از این سخنان برای من معنای روشنی نداشت. من فقط کودکی بودم که میان صدای پیاله های چای و گفتگوهای مردان سالخورده رفتوآمد میکرد
تا اینکه روزی صحبت به مکتب رفتن من رسید
چندی بعد خود را در مکتب ابتدایی شاه دوشمشیره یافتم؛ مکتبی در نزدیکی مسجد معروف شاه دوشمشیره کابل. هنوز هم حس آن روز را به یاد دارم؛ احساسی شبیه جوجهای که تازه از تخم بیرون آمده باشد و ناگهان خود را در دنیایی ناشناخته ببیند
پسرکاکایم دستم را گرفت و مرا به مکتب برد. لباس همان بود که در این عکس دیده میشود. گریه نکردم، اما سخت حیران بودم. همهچیز برایم تازه بود؛ صنف، میزهای چوبی، چوکیهای چوبی دونفره و شاگردانی که هیچکدام را نمیشناختم
…ادامه دارد