پس از ماجرایی که در فاریاب برایم پیش آمد، تصمیم گرفتم به کابل برگردم و مکتب خود را تبدیل کنم. در واقع، یکی از انگیزه هایم این بود که آنچه در فاریاب برایم پیش آمده بود جبران کنم و درس خود را با جدیت بیشتر ادامه بدهم. اما نمیدانستم که در کابل نیز ماجرای دیگری در انتظارم است و سرانجام همان سال، برخلاف تمام توقعاتم، باز هم ناکام خواهم ماند.
در آن زمان، برای تبدیل شدن از یک مکتب به مکتب دیگر اصطلاح سه پارچه را به کار میبردند. وقتی شاگرد میخواست از یک مکتب تبدیل شود، مکتب سه مکتوب یا سه نسخه از اسناد تبدیلی را ترتیب میکرد: یک نسخه به خود شاگرد داده میشد، یک نسخه در دوسیه مکتب باقی میماند و نسخه سوم به شکل رسمی به وزارت معارف فرستاده میشد.
من نیز سه پارچه خود را از مکتب فاریاب گرفتم و به کابل آمدم. در کابل به لیسه غازی مراجعه کردم و خوشبختانه مرا پذیرفتند. چون در صنف نهم نمرات بسیار خوبی داشتم، توانستم درس خود را از صنف دهم ادامه بدهم. از آنجایی که در صنف نهم، به خاطر آمادگی برای امتحان سویه، بسیار زیاد درس خوانده بودم، درس های صنف دهم در آغاز برایم نسبتا آسان تر بود و از نگاه درسی مشکل چندانی نداشتم.
وقتی به کابل برگشتم، فامیل ما در کارته چهار خانه داشت و چند تن از برادرانم نیز همانجا زندگی میکردند. آن سال برای من سالی پرتحرک و متفاوت بود و اتفاق های تازه یکی پی دیگری وارد زندگی ام میشد.
در لیسه غازی کم کم با هم صنفی ها آشنا شدم. یکی از هم صنفی های قدیمی ما، احمد، که از سال های اول مکتب او را میشناختم، دوباره هم صنفی ام شده بود. او به فوتبال علاقه زیاد داشت و ما نیز در مکتب فوتبال میکردیم. گاهی میان صنف ها مسابقه برگزار میشد و ما هم در این مسابقات اشتراک میکردیم.
از صنف دهم خاطرات زیادی دارم؛ اما در همان سال حوادثی نیز پیش آمد که هیچ کدام را از قبل پیش بینی نمیکردم. در این خاطرات نمیخواهم زیاد تفسیر کنم یا برای خواننده نتیجه گیری آماده بدهم. ترجیح میدهم آنچه بر من گذشته است روایت کنم و قضاوت را به خود خواننده بگذارم.

عکس: لیسه غازی، کابل، ۲۱ عقرب ۱۳۵۲ هجری شمسی — من با هم صنفی هایم؛ شیرین آغا، شفیع و محمد امان.
کتاب، مطالعه و آرزوی نویسندگی
قسمی که پیش از این نیز اشاره کرده ام، از نوجوانی به کتاب خواندن علاقه داشتم. یکی از برادرانم نیز زیاد کتاب میخواند و همین موضوع علاقه مرا بیشتر کرده بود. کتاب های او را میگرفتم و مطالعه میکردم.
در آن سال ها کتاب ها و داستان هایی که از ایران به افغانستان میآمد، به خصوص داستان های پولیسی، تاریخی و آثار عامه پسند، برایم بسیار جالب بود. نام بعضی نویسندگان و مترجمان آن دوره را هنوز به یاد دارم و بعضی را شاید به درستی به خاطر نداشته باشم؛ اما به هر حال، ساعت های زیادی را با کتاب میگذراندم.
کم کم تنها خواندن برایم کافی نبود و علاقه پیدا کرده بودم که خودم نیز چیزی بنویسم. گاهی یادداشت هایی مینوشتم و گاهی کوشش میکردم داستان بنویسم. از یک طرف کتاب میخواندم و از طرف دیگر در ذهنم آرزوی داستان نویسی و حتی رمان نویسی شکل گرفته بود. آرزوهایم بزرگ بود، هرچند در آن زمان نمیدانستم واقعا استعداد و توانایی آن را دارم یا نه.
موترسایکل جاوا و ماجرایی که بعدا برایم دردسر شد
در صنف دهم دو مضمون هندسه و مثلثات را یک استاد به نام ق.ن. درس میداد. او استاد بسیار جدی بود و ما شاگردان به او خیلی زیاد احترام داشتیم. نامش را در این خاطرات نمیآورم و از او به نام استاد ق.ن. خان یاد میکنم. استاد کیمیای ما نیز مرد بسیار جدی دیگری بود. از او هم نام نمیبرم و او را استاد ک. خان مینامم. موهای نسبتا زرد و چشمان آبی داشت و از نگاه ظاهر، برای ما جوان ها تا اندازه ای شبیه هنرپیشه هایی بود که در فلم های امریکایی میدیدیم. با آن هم بسیار جدی بود و ما هم از او میترسیدیم و هم احترام زیاد برایش داشتیم.
در همان سال یکی از همسایه های ما یک موترسایکل جاوای ساخت چکسلواکیا داشت و میخواست آن را بفروشد. من به موترسایکل علاقه داشتم. با او صحبت کردم و در بدل یک قالین شش متره، موترسایکل را از او گرفتم.
موترسایکل را خریده بودم، اما مشکل این بود که راندنش را بلد نبودم. نزدیک خانه ما، در مقابل لیسه رابعه بلخی، کوشش میکردم موترسایکل رانی را یاد بگیرم. یک روز تصادفا استاد ک. خان از همان کوچه میگذشت. وقتی مرا دید، پرسید: ظریف، چه کار میکنی؟
گفتم: استاد، این موترسایکل را تازه گرفته ام. میخواهم یاد بگیرم.
پرسید: از کی است؟
گفتم: از خودم است، تازه خریده ام.
پرسید: راندنش را یاد داری؟
گفتم: نخیر استاد، هنوز یاد ندارم.
اتفاقا خودش نیز قبلا موترسایکل جاوا داشت و با آن خوب آشنا بود. گفت: بده برای من.
موترسایکل را گرفت، آن را چالان کرد و خودش نشست. بعد به من گفت: پشت سرم بشین و کمرم را محکم بگیر.
من هم پشت سرش نشستم. از پیش روی لیسه رابعه بلخی حرکت کردیم به طرف لیسه غازی و از مقابل لیسه غازی گذشتیم و چند کیلومتر به طرف پوهنتون رفتیم. در راه برایم میگفت چه کار کنم، چگونه برانم، گیر را چگونه تبدیل کنم و موترسایکل را چگونه کنترول کنم.
بعد دوباره مرا نزد خانه آورد و پرسید: یاد گرفتی؟
گفتم: والله استاد، یک اندازه یاد گرفتم؛ باقی اش تمرین میخواهد.
برای من این یک اتفاق بسیار عادی بود. یک استاد مکتب به شاگرد خود کمک کرده بود تا موترسایکل رانی یاد بگیرد. هیچ فکر نمیکردم که همین چند دقیقه موترسایکل سواری ممکن است بعدا معنای دیگری پیدا کند.
در آن زمان در میان بعضی ها گفته میشد که استاد ک. خان گرایش شعله ای دارد و به اندیشه های مائوئیستی یا کمونیزم چینایی علاقه مند است. من خودم از این مسائل هیچ اطلاعی نداشتم. تازه از میمنه و مکتب ابوعبیده جوزجانی به کابل آمده بودم و نه با جریان های سیاسی آشنایی داشتم و نه علاقه ای به فعالیت سیاسی. اصلا نمیدانستم که چه کسی شعله ای است، چه کسی مائویست است و چه کسی طرفدار کدام جریان سیاسی. برای من، استاد ک. فقط معلم کیمیای ما بود؛ همین.
بعدا معلوم شد که روزی که من پشت سر استاد ک. خان بر موترسایکل نشسته بودم و از نزدیک لیسه غازی میگذشتیم، استاد ق.ن. ما را دیده بود. اما من در آن زمان از این موضوع هیچ خبری نداشتم.
در همین دوره اتفاق دیگری افتاد که راه تازه ای را در زندگی ام باز کرد. در آن زمان، در رادیو افغانستان نشرات به چند زبان محلی آغاز شده بود. تا جایی که به خاطر دارم، برای زبان های ازبکی، ترکمنی، بلوچی و پشه یی نیز وقت نشراتی در نظر گرفته بودند. برای هر یک از این زبان ها حدود نیم ساعت برنامه رادیویی پخش میشد.
وقتی خبر شدم که در رادیو افغانستان بخش ترکمنی نیز فعالیت دارد، بسیار علاقه مند شدم که به آنجا بروم و همکاری کنم. به رادیو افغانستان مراجعه کردم و به بخش نشرات محلی عریضه دادم. بالاخره در پهلوی مکتب، شامل کار در رادیو کابل شدم که ماجرای دیگری بود در زندگی من و در مورد آن جداگانه بحث خواهم کرد.
با موافقت مسئولان و همکاران بخش ترکمنی، همکاری من با رادیو افغانستان آغاز شد. برای من این آغاز یک تجربه کاملا تازه بود. از یک طرف در لیسه غازی درس میخواندم و از طرف دیگر، بعد از مکتب به رادیو میرفتم. خوشبختانه وقت نشر برنامه های ما نیز طوری بود که میتوانستم پس از ختم درس خود را به رادیو برسانم و در کارهای برنامه اشتراک کنم.
همکاران و مدیران بخش با من همکاری بسیار کردند. نوشته هایم را اصلاح میکردند، طرز کار رادیو را نشان میدادند و من نیز آهسته آهسته با شیوه تهیه برنامه، خواندن مکتوب های شنوندگان، تنظیم آهنگ های فرمایشی و تهیه اخبار آشنا میشدم. این آغاز آشنایی من با محیط رادیو بود؛ محیطی که در آن زمان برای یک شاگرد صنف دهم، دنیای کاملا تازه ای به شمار میرفت.
اما حادثه مهم آن سال چیزی بسیار بزرگ تر از درس، فوتبال، موترسایکل و زندگی روزمره ما بود. صبح روز ۲۶ سرطان سال ۱۳۵۲ هجری شمسی از خواب برخاستم، متوجه شدم که رادیو افغانستان برنامه های عادی خود را نشر نمیکند. به جای برنامه های معمول، پی هم مارش ها و آهنگ های ملی پخش میشد.
در آغاز هیچ کس در خانه ما نمیدانست چه اتفاقی افتاده است. از یکدیگر میپرسیدیم: خیریت است؟ چه شده؟
وقتی بیرون رفتیم، کم کم خبرها را از مردم شنیدیم. میگفتند: کودتا شده است.
پرسیدیم: کودتا؟ کی کودتا کرده؟
گفتند: سردار محمد داوود خان کودتا کرده.
خانه ما در کارته چهار بود و از آنجا تا دهمزنگ و اطراف باغ وحش فاصله زیادی نبود. در میان مردم خبرهایی میپیچید که شماری از صاحب منصبان بلندرتبه و مقامات دولتی در بعضی نقاط شهر دستگیر شده اند. برای ما که جوان بودیم و آگاهی جدی از پشت پرده سیاست نداشتیم، این حادثه بسیار غیرمنتظره بود.
من نیز مانند روزهای دیگر به طرف رادیو افغانستان رفتم. وقتی به آنجا رسیدم، دیگر روشن شده بود که کشور شاهد یک تحول بزرگ سیاسی است. اطراف رادیو و در بخش هایی از محوطه آن نیروهای نظامی و تانک ها حضور داشتند. برای ورود، اسناد ما را بررسی کردند و پس از تثبیت هویت، اجازه دادند داخل شویم و به کارهای خود ادامه بدهیم.
در رادیو، خبرهای مربوط به کودتا، تغییر رژیم و تحولات تازه کشور نشر میشد. به این ترتیب، در ۲۶ سرطان ۱۳۵۲، ما از نزدیک شاهد پایان نظام سلطنتی و آغاز جمهوری سردار محمد داوود خان بودیم.
برای من این حادثه یک شوک بزرگ بود. تا آن روز، به خصوص برای جوانانی مثل من که تازه از فاریاب به کابل آمده و بیشتر مصروف درس و کار خود بودند، تصور اینکه نظام سلطنتی از میان برود و رژیم کشور یکباره تغییر کند، بسیار دشوار بود.
من شخصا در هیچ جریان سیاسی سهم نداشتم و علاقه خاصی هم به فعالیت سیاسی نداشتم. تمام مصروفیتم درس، کتاب، مکتب و کار در رادیو بود. به همین دلیل، درک نمیکردم که در پشت این تحول چه جریان هایی قرار دارد و آینده آن به کجا خواهد رفت.
در میان مردم نیز نظرها متفاوت بود؛ بعضی خوشحال بودند و برخی نگران. در محیط رادیو نیز هرکس برداشت و نظر خود را داشت، اما من در آن زمان نه تجربه سیاسی داشتم و نه میتوانستم عمق این بحث ها را درک کنم.
در همان روزها بعضی از ریش سفیدان و دوستان پدرم در میان خود صحبت هایی میکردند که برای من بسیار عجیب و حتی نامفهوم بود. به یاد دارم یکی از آنان که همیشه برداشت های خاص خود را از حوادث داشت، چیزی به این مضمون گفت:
خاندان سلطنتی و دولتمردان قدیمی، کم از کم سال های بسیار در قدرت بوده اند. اینها هم تجربه دارند و هم چشم شان از مال و مقام تا اندازه ای سیر شده بود. حالا کسان تازه ای که میآیند، نه تجربه همان ها را دارند و نه هنوز چشم شان سیر است. تا اینها به آن مرحله برسند، شاید مردم سال های زیادی سرگردان شوند.
در آن زمان من اصلا مفهوم این سخنان را درک نمیکردم. نمیفهمیدم منظورش چیست و چرا چنین حرفی میزند. امروز که به گذشته نگاه میکنم، بهتر میفهمم که آن ریش سفید از چه چیزی نگران بود؛ اما در آن روزها این حرف ها، حداقل برای من، معنای روشنی نداشت.
فضای کشور تغییر کرده بود. گویی جریانی تازه مانند باد، طوفان یا سیلی به راه افتاده بود و همه چیز را با خود میبرد. ما نیز در میان همان جریان قرار داشتیم؛ درس میخواندیم، به رادیو میرفتیم و کارهای روزمره خود را ادامه میدادیم، بی آنکه بدانیم این تحولات سرانجام ما و کشور را به کجا خواهد برد.
پایان سال و ناکامی ای که انتظارش را نداشتم
سال به همین ترتیب گذشت و سرانجام امتحانات سالانه رسید. من امتحانات خود را دادم و انتظار نداشتم از نگاه درسی مشکل خاصی داشته باشم. چنانکه گفتم، در صنف نهم بسیار زیاد درس خوانده بودم و درس های صنف دهم هم برایم چندان دشوار نبود.
اما وقتی پارچه نتایج امتحان سالانه را گرفتم، با تعجب دیدم که در هر دو مضمون هندسه و مثلثات ناکام شده ام؛ یعنی درست در همان دو مضمونی که استاد ق.ن. خان درس میداد.
برایم بسیار سنگین تمام شد. من به خاطر جبران ناکامی بار اول در لیسه حبیبیه، از کابل به فاریاب و از آنجا دوباره به کابل آمده بودم تا گذشته را جبران کنم، اما در لیسه غازی هم ناکام مانده بودم.
نزد استاد رفتم و خواستم در مورد نتیجه صحبت کنم. اعتراض کردم و کوشش کردم موضوع را پیگیری کنم، اما حاضر نشد اعتراض مرا بپذیرد و نتیجه همان ماند.
بعدها شنیدم روزی که من پشت سر استاد ک. خان بر موترسایکل نشسته بودم و از نزدیک دروازه لیسه غازی میگذشتیم، استاد ق.ن. ما را دیده بود. بعدا برایم گفته شد که شاید او از همان صحنه چنین برداشت کرده بود که چون من با استاد ک. هستم، پس حتما از نگاه سیاسی نیز با او همفکر هستم و شاید به همان جریان تعلق دارم.
نمیدانم دقیقا در ذهن او چه گذشته بود و نمیخواهم چیزی را که خودم ندیده ام به عنوان حقیقت قطعی بگویم. آنچه میدانم این است که من در آن زمان اصلا از این مسائل سیاسی خبر نداشتم و با هیچ جریان سیاسی رابطه ای نداشتم.
برای من، آن موترسایکل سواری فقط یک درس موترسایکل رانی نبود، بلکه درس بزرگ زندگی بود. خیلی جگرخون بودم؛ زمین و زمان برایم جای نمیداد. مادرم گفت: صبر کن بچیم، صبر. همه چیز به خیر خوب میشود.
بلی، غیر از صبر دیگر چاره ای هم نبود. یکباره با خود گفتم: ظاهر شاه پادشاهی را از دست داد، تو فقط یک سال را. این باعث شد دوباره به حالت عادی برگردم.
مدتی بعد، پسر استاد ق.ن. که هم صنفی ما بود، برایم گفت که پدرش بعدا متوجه شده بود در مورد من اشتباه کرده است. به گفته او، پدرش از این موضوع بسیار پشیمان شده بود و حتی گریسته بود. اما دیگر کار از کار گذشته بود. من آن سال ناکام مانده بودم.
این برایم یکی از تلخ ترین طنزهای آن دوره زندگی بود: از فاریاب برگشته بودم تا ناکامی و مشکلات گذشته را جبران کنم، اما در کابل و در لیسه غازی نیز به شکلی که هرگز انتظارش را نداشتم، دوباره ناکام شدم.
سال ها بعد وقتی به این ماجرا فکر میکنم، هنوز نمیتوانم با اطمینان بگویم که چه اندازه آن برداشت و سوءتفاهم در نتیجه امتحان من نقش داشته است. تنها چیزی که میتوانم روایت کنم همان چیزی است که خودم دیدم و آنچه بعدا از دیگران شنیدم. قضاوت را به خواننده میگذارم.
با این حال، همان سالی که از نگاه مکتب برایم با ناکامی پایان یافت، از جهات دیگر آغاز راه های تازه ای در زندگی من بود. پایم به رادیو افغانستان باز شده بود، با محیطی کاملا تازه آشنا شده بودم و از نزدیک یکی از مهم ترین تحولات سیاسی آن دوره کشور را دیده بودم.
آن وقت نمیدانستم که رادیو بعدا چه جایگاهی در زندگی ام پیدا خواهد کرد و حوادث سیاسی افغانستان تا چه اندازه بر سرنوشت همه ما اثر خواهد گذاشت. ماجرای رادیو افغانستان و آنچه من در جریان کودتای ۲۶ سرطان و سال های بعد از نزدیک دیدم، قصه های بسیار مفصل تری دارد که در قسمت های بعدی خاطراتم به آنها برخواهم گشت.
