خاطرات من – قسمت دهم – خبرهای سرچوک

سردار محمد داود خان

کابل پس از ۲۶ سرطان

سردار داود خان

کودتای ۲۶ سرطان ۱۳۵۲ و سقوط نظام سلطنتی برای مردم افغانستان یک حادثه بسیار بزرگ بود. برای من که در آن زمان متعلم صنف دهم لیسه غازی بودم و در کنار درس با رادیو افغانستان نیز همکاری می‌کردم این حادثه بیشتر از آن جهت جالب بود که ناگهان فضای کابل و حتی صحبت‌های روزمره مردم تغییر کرد. من شخصاً در هیچ جریان سیاسی سهم نداشتم و شناخت عمیقی هم از سیاست نداشتم. بیشتر مصروف مکتب کتاب و کار در رادیو بودم. اما بعد از کودتا هر طرف که میرفتی صحبت سیاست بود. در خانه در رادیو در بازار و میان دوستان و بزرگان هرکس درباره کودتا و آینده کشور نظر خود را داشت. بعضی‌ها خوشحال بودند و می‌گفتند کشور از یک نظام کهنه وارد یک دوره تازه شده است و بعضی دیگر نگران بودند و می‌پرسیدند این جمهوریت سرانجام افغانستان را به کجا خواهد برد. یکی از ریش‌سفیدان و دوستان پدرم حرفی زد که آن زمان برایم عجیب بود. گفت خاندان سلطنتی و دولتمردان قدیمی سال‌های زیاد در قدرت بوده‌اند هم تجربه دارند و هم چشم‌شان از مال و ملک تا اندازه‌ای سیر شده است. حالا کسان تازه‌ای که می‌آیند نه تجربه آنها را دارند و نه هنوز چشم‌شان سیر است و تا اینها به آن مرحله برسند شاید مردم سال‌ها سرگردان شوند. آن زمان من معنای این حرف را درست نمی‌فهمیدم اما بعدها بارها به یادم آمد.

خبرهای سرچوک

آهسته آهسته تفسیرها و شایعات مختلف درباره کودتا زیاد شد. یکی از حرف‌هایی که در آن روزها بسیار شنیده می‌شد این بود که گویا در پشت کودتای سردار محمد داود خان اعضا و هواداران جناح‌های خلق و پرچم حزب دموکراتیک خلق افغانستان نقش داشته‌اند و صاحب‌منصبان طرفدار شوروی نیز در آن سهم گرفته‌اند. بعضی‌ها می‌گفتند داود خان با کمک همین نیروها نظام سلطنتی را سقوط داده است. من در آن زمان نمی‌توانستم درستی یا نادرستی این حرف‌ها را تشخیص بدهم و آنچه می‌نویسم بیشتر همان چیزهایی است که در آن سال‌ها از زبان مردم می‌شنیدم. پس از معرفی مقام‌های حکومت جدید این بحث‌ها بیشتر شد. نام بعضی اشخاص مانند حسن شرق و دیگران زیاد شنیده می‌شد و هرکس درباره وابستگی و سابقه سیاسی آنان چیزی می‌گفت. درباره بعضی مقام‌ها قصه‌ها و شایعات زیادی وجود داشت. من خود شاهد آن ادعاها نبودم و امروز نیز نمی‌خواهم آنها را به حیث واقعیت تاریخی نقل کنم. برای من مهم‌تر از خود آن شایعات فضایی است که آن روزها در کابل وجود داشت. در آن زمان یک اصطلاح بسیار رایج بود که می‌گفتند خبرهای سرچوک. خبرهای سرچوک خبرهای رسمی رادیو یا دولت نبود. خبرهایی بود که در بازار سر جاده در چایخانه میان دکانداران رانندگان و مردم عادی زبان به زبان می‌گشت. یک نفر می‌گفت شنیدی چه شده دیگری چیزی به آن اضافه می‌کرد و چند ساعت بعد همان خبر با جزئیات تازه در گوشه دیگری از شهر نقل می‌شد. بعضی از این خبرها دروغ بود بعضی مبالغه داشت و بعضی هم بعدها معلوم می‌شد که کاملاً بی‌اساس نبوده است.

یکی از نگرانی‌هایی که از همان سال‌ها زیاد شنیده می‌شد نفوذ نیروهای چپی خلق و پرچم در حکومت و اردو بود. در آن زمان من تفاوت میان چپ راست کمونیزم سوسیالیزم سوسیال دموکراسی و دیگر جریان‌های سیاسی را درست نمی‌فهمیدم. این چیزها بعدها برایم روشن‌تر شد. آن روزها برای من همه این نام‌ها تقریباً تازه بود. بعدها که بیشتر مطالعه کردم فهمیدم میان نیروهای چپ افغانستان تا چپ اروپا ویا میان سوسیال دموکراسی اروپایی که انتخابات نظام چندحزبی آزادی بیان و انتقال قدرت از راه انتخابات را می‌پذیرفت و نظام‌های کمونیستی شوروی و چین که بر حاکمیت یک حزب استوار بودند تفاوت بسیار بزرگی وجود داشت. اما این برداشت امروز من است. آن نوجوان صنف دهم چنین تحلیل‌هایی نداشت و فقط می‌شنید که یکی خلقی است یکی پرچمی است یکی شعله‌ای است و دیگری اخوانی. در مورد خود سردار محمد داود خان نیز برداشت مردم یکسان نبود. تا جایی که به خاطر دارم بسیاری از مردم او را وطن‌دوست قاطع و از نگاه مالی پاک‌نفس می‌دانستند. شهرت داشت که با رشوت فساد و سوءاستفاده از مقام مخالف است. بسیاری از کارهای دوره صدارتش نیز به نیکی یاد می‌کردند. اما همان کسانی که از داود خان تعریف می‌کردند گاهی می‌گفتند حیف که با کمونیست‌ها یکجا شده است آخر همین‌ها بلای جانش می‌شوند. من نمی‌دانستم این حرف‌ها بر چه معلوماتی استوار است و چه اندازه آن شایعه و نگرانی مردم بود. بعضی‌ها قاطعیت داود خان را صفت خوب او می‌دانستند و بعضی از دیگران آنرا یک‌دندگی می‌گفتند. خلاصه تا جایی که من از آن زمان به یاد دارم  و بیشتر نگرانی‌ها درباره اطرافیان او و نفوذ جریان‌های چپ افغانی بود.

تغییرات تنها در حکومت احساس نمی‌شد. درباره اردو نیز حرف‌های زیادی وجود داشت. از جمله گفته می‌شد بعد از کودتا تعدادی از خردضابطان به رتبه‌های بالاتر ارتقا داده شده‌اند و بعضی صاحب‌منصبان و کسانی که با اردو آشنایی داشتند از این کار ناراضی بودند. برداشت آنان این بود که چنین تغییراتی نظم و دسپلین سنتی اردو و سلسله مراتب میان افسران مسلکی و دیگر رده‌ها را ضعیف می‌کند. درباره نفوذ صاحب‌منصبانی که در اتحاد شوروی تحصیل کرده بودند نیز زیاد صحبت می‌شد. من در آن زمان معلومات کافی درباره ساختار اردو نداشتم و نمی‌توانستم درستی این تحلیل‌ها را بفهمم. ولی فکر میکنم سیستم از بین  رفت که  صاحب منصبان از داشتن حق  نفرخدمت در خانه خود محروم شدند. نفرخدمت قسمی بودکه هر منصبدار اردو یک عسکر را در خانه خود نگهداری میکرد که در خانه خدمت کند.

به هرحال فعالیت جریان‌های سیاسی در میان جوانان بیشتر می‌شد. نام خلق و پرچم روزبه‌روز بیشتر شنیده می‌شد. شعله جاوید نیز فعالیت داشت که آن را جریان مائویستی و طرفدار چین می‌دانستند. در برابر آنها جوانان مسلمان نیز بودند که بعدها بیشتر به نام اخوانی‌ها شناخته شدند. رقابت میان این گروه‌ها گاهی بسیار شدید می‌شد. بحث‌های سیاسی از سیاست فراتر می‌رفت و به دین فلسفه و حتی مسئله وجود خدا می‌رسید. یکی می‌گفت ماده بر روح مقدم است و دیگری می‌گفت روح بر ماده مقدم است. یکی می‌گفت تمام کاینات را خداوند خلق کرده و طرف مقابل از طبیعت و قوانین طبیعت سخن می‌گفت. برای من که تا مدتی پیش بیشتر مصروف درس کتاب فوتبال و رادیو بودم روبه‌روشدن با چنین بحث‌هایی دنیای دیگری بود. این بحث‌ها کم‌کم باعث شده بود در بعضی قریه‌جات و خانواده‌ها مردم از مکتب و معارف نیز بترسند. بعضی‌ها فکر می‌کردند جوان وقتی به مکتب و پوهنتون می‌رود ممکن است بی‌دین یا کمونیست شود. سیاست آهسته آهسته وارد همه جا شده بود از اردو و ادارات گرفته تا مکتب پوهنتون خانواده و دوستی‌های جوانان.

چند سال پس از کودتا حکومت داود خان برای تصویب قانون اساسی جدید لویه جرگه دایر کرد. درباره این لویه جرگه هم در میان مردم حرف‌های زیادی وجود داشت. بعضی‌ها آن را لویه جرگه نمایشی می‌گفتند و باور داشتند نتیجه آن از قبل معلوم است. من آن زمان معلوماتی نداشتم که بتوانم درباره درستی این قضاوت تصمیم بگیرم. بعدها دانستم که لویه جرگه قانون اساسی جدید را تصویب کرد و سردار محمد داود خان نیز به حیث رئیس جمهور انتخاب شد. در خاطرم مانده که سال‌ها بعد تصاویر فلمی این لویه جرگه را در تلویزیون دیده بودم و برای مدت طولانی تصور می‌کردم شاید جریان آن را در همان زمان از تلویزیون دیده باشم. اما حالا که تاریخ آغاز نشرات تلویزیون افغانستان را بررسی می‌کنم روشن است که تلویزیون در زمان برگزاری آن لویه جرگه هنوز نشرات رسمی نداشت و آنچه من دیده‌ام باید تصاویر آرشیفی بوده باشد. درباره انتخاب داود خان نیز از مردم قصه‌ای شنیده می‌شد که گویا در آغاز حاضر نبود ریاست جمهوری را بپذیرد یا از قبول آن خودداری کرد و اعضای لویه جرگه بسیار اصرار کردند تا دوباره قبول کرد. من امروز سند مطمئنی برای جزئیات همین قصه ندارم و به همین دلیل آن را تنها به حیث چیزی که در میان مردم گفته می‌شد نقل می‌کنم. آنچه از نظر تاریخی روشن است این است که لویه جرگه قانون اساسی جدید را تصویب کرد و داود خان را به ریاست جمهوری انتخاب نمود. قانون اساسی جدید نظام ریاستی و یک‌حزبی را در نظر گرفته بود و قدرت زیادی را در دست رئیس جمهور قرار می‌داد.

در آن سال‌ها من هنوز نمی‌دانستم این تحولات سرانجام به کجا می‌رسد. مردم هر روز بیشتر درباره خلق پرچم شوروی چین اسلام کمونیزم اردو حکومت و آینده افغانستان حرف می‌زدند و هرکس پیش‌بینی خود را داشت. من بیشتر شنونده بودم. بسیاری از حرف‌هایی را که آن روزها می‌شنیدم درست نمی‌فهمیدم. سال‌ها باید می‌گذشت و حوادث بسیار بزرگ‌تری باید اتفاق می‌افتاد تا معنی بعضی از آن نگرانی‌ها و خبرهای سرچوک برایم روشن شود. آینده هنوز در برابر ما پوشیده بود و هیچ‌کس نمی‌دانست افغانستان با چه حوادثی روبه‌رو خواهد شد.

Scroll to Top