از شهر کهنه کابل تا کارته چهار
گاهی یک کوچ، مسیر زندگی یک کودک را تغییر میدهد. برای من نیز چنین بود. پس از آنکه صنفهای اول، دوم و سوم را در مکتب ابتدایی شادوشمشیره سپری کردم، در صنف چهارم همراه خانواده از مرکز کابل به کارته چهار نقل مکان کردیم
با وجود گذشت بیش از شصت سال، هنوز با دو تن از همصنفیهای آن روزگار در تماس هستم؛ یکی سید احمد و دیگری عبدالمتین . دوستی ما از همان سالهای کودکی آغاز شد و خوشحالم که تا امروز ادامه یافته است
کارته چهار در آن زمان از محلههای نسبتاً مدرن کابل به شمار میرفت. در یک سوی خانه ما لیسه دخترانه رابعه بلخی قرار داشت و در سوی دیگر لیسه دخترانه ثریا. کمی بالاتر لیسه غازی، مکتب مسلکی میخانیک و در مقابل آن دارالمعلمین دیده میشد و در مقابلش پوهنتون کابل. در نزدیکی خانه ما دریایی جریان داشت که کارته چهار را از کارته سه جدا میکرد. در عقب لیسه رابعه بلخی نیز فابریکه مشهور حجاری – نجاری قرار داشت. سرک بزرگ از چهارراهی دهمزنگ تا دارالامان امتداد مییافت و در دو طرف آن دو لیسه نامدار کابل، حبیبیه و خوشحالخان، قرار داشتند. آن محله برای کودکی همسنوسال من، دنیایی تازه و پر از کشف و تجربه بود
از صنف چهارم به بعد، شامل مکتب ابتدایی سید جمالالدین افغانی در کارته چهار شدم
معلم حساب ما نجیبه جان بود. برای من که تا آن زمان تنها معلمان مرد را دیده بودم، حضور یک معلم زن در مکتب پسرانه تجربهای تازه و جالب بود. در آن روزگار، مکاتب دخترانه و پسرانه تقریباً همیشه از هم جدا بودند و کمتر پیش میآمد که یک زن در مکتب پسرانه تدریس کند. نجیبه جان زنی آرام، باوقار و بسیار جدی بود. هرگز او را در حال خندیدن به یاد ندارم، اما بر خلاف بسیاری از معلمان آن زمان، شاگردان را لتوکوب نمیکرد
معلم فارسی ما «ق. خان» بود. آن روزها هنوز نام این مضمون «فارسی» بود و سالها بعد به «دری» تغییر یافت
ق. خان مردی کوتاهقد، با عینک سیاه و چهرهای بسیار هیبتناک بود. همین که وارد صنف میشد، سکوت همهجا را فرا میگرفت و تقریباً همه شاگردان از او حساب میبردند
عادت داشت در هر خود شاگردان را پای تختهسیاه صدا بزند و بگوید: «این صفحه را قرائت کن.» اگر در خواندن یا تلفظ کلمات فارسی اندک اشتباه میکردیم، بیدرنگ تنبیه میشدیم. گاهی شاخه نازک و تر درختی را میبرید و با آن بر کف دست یا کمر ما میزد. گاهی هم از خطکش چوبی بزرگی استفاده میکرد. درد آن ضربهها تا ساعتها در بدن میماند
آن روزها در بسیاری از مکاتب افغانستان، تنبیه بدنی بخشی از شیوه آموزش شمرده میشد. حتی بعضی از معلمان این بیت را بارها تکرار میکردند
تا نخورد چوب تر، فرمان نبرد گاو و خر
ق. خان در صنف ششم نیز دوباره معلم فارسی ما شد و همان روش سختگیرانه را ادامه داد
اما در میان همه خاطرات آن سالها، حادثهای در امتحان قرآن کریم رخ داد که هرگز از خاطرم نرفته است؛ خاطرهای که آن را در بخش چهارم خواهم نوشت