از معلم تا معلم
صنف پنجم مکتب بودم. هوا گرم بود و امتحان چهارمماهه جریان داشت. معلم قرآن کریم، «ل. خان»، امتحان را زیر سایه یکی از درختان حویلی مکتب میگرفت
نوبت من که رسید، سورهای را که گفت، خواندم. وقتی قرائت تمام شد، گفت: آفرین
منتظر بودم نمرهام را در شُقه بنویسد. شُقه فهرست نام شاگردان بود که نزد معلم میماند و نمرههای امتحان در آن ثبت میشد
اما قلم را کنار گذاشت و گفت
«نمرهات را بعداً مینویسم»
پرسیدم: چرا استاد؟
:گفت
یک تخته چهارتراش از دوکان تان برایم بده، بعد نمرهات را میدهم
گفتم
استاد، ما دکان نجاری نداریم
گفت
دروغ نگو، خودم دیدهام
دوباره توضیح دادم
استاد، آن دکان از ما نیست. یک نجار گاراج همسایه ما را کرایه کرده است. ما بچههای کوچک گاه گاهی میایستادیم و کار نجاری او را سیل میکنیم
گفت
«به هر حال، هر وقت تخته را آوردی، نمرهات را هم میدهم. حالا برو، کسی هم متوجه نشود»
با دلی گرفته از زیر درخت برخاستم و به طرف دروازه مکتب روان شدم. هنوز از دروازه بیرون نشده بودم که معلم جغرافیه ما ، «ا. خان»، با بایسکلش وارد مکتب شد
سلام دادم
:جواب سلامم را گرفت و پرسید
امتحان چطور شد؟
گریهام گرفت.
پرسید:
چه شده؟ چرا گریه میکنی؟
تمام ماجرا را برایش گفتم
:بیدرنگ بایسکلش را کنار گذاشت و گفت
بیا
دستم را گرفت مرا راسا نزد معلم قرآن کریم برد
:پرسید
استاد، چه شده ؟ چرا ظريف گریه میکند؟ میگه نمره ندادی
:ل. خان گفت
این بچه ناقی گریان میکنه اشتباه فهمیده البت . یک شوخی کرده بودم.
:ا. خان گفت
.کو، شُقه را ببینیم
بیدرنگ دستش را دراز کرد، شُقه را از روی میز برداشت و نگاه کرد
:چند لحظه بعد گفت
کو، نمره ظریف نیست؟ چرا نرساندی؟
:ل. خان چیزی نگفت. قلم را برداشت و مقابل نام من نمره شش نمره نوشت
:ا. خان شُقه را دوباره دید و روی میز گذاشت، و به من گفت
برو بچیم، برو خانه
.من هم از مکتب بیرون شدم ولی با یک جهان ترس از آینده از انتقام معلم قرانکریم
امروز که به آن روز فکر میکنم، بیشتر از هر چیز به این نتیجه میرسم که از یک معلم تا معلم دیگر، .فرق بسیار است. ا. خان نه تنها حق مرا گرفت، بلکه ل. خان را نیز از یک بدنامی بزرگ نجات داد