قسمت پنجم خاطرات

دور از پدر و مادر

در صنف چهارم مکتب درس می‌خواندم و تازه با مکتب سید جمال‌الدین افغانی، همصنفی‌های جدید و زندگی در کارته چهار خو گرفته بودم. در همان روزها پدرم که از بیماری فشار خون رنج می‌برد، تصمیم گرفت همراه مادرم به اندخوی برود. من کوچک‌ترین فرزند خانواده بودم و طبیعی بود که انتظار داشته باشند همراه آنان بروم. اما گفتم: نمی‌شود، من مکتبم را ترک نمی‌کنم، من نمی‌روم. هرچه گفتند: آنجا هم مکتب است، مدرسه دینی هم هست. باز هم گفتم: نمی‌روم. بعد گفتند: اگر با ما نیایی، بدون ما در میان برادران، خواهران، برادرزاده‌ها و خواهرزاده‌ها تنها می‌مانی و تمام روز گریه خواهی کرد. اما تصمیمم عوض نشد. سرانجام پدر و مادرم به اندخوی رفتند و من در کابل، در میان خانواده بزرگ خودمان ماندم

پدرم دو همسر داشت و من کوچک‌ترین فرزند خانواده بودم. برادر کلانم، که از مادر دیگر بود، همراه خانواده‌اش برای کارهای تجارتی در لندن زندگی می‌کرد. برادر کلان دیگرم، که او هم از مادر دیگر بود، در کابل زندگی می‌کرد و فرزندان زیادی داشت. او علاقه زیادی به کتاب داشت و بیشتر کتاب‌های امیر عشیری و رمان‌های پولیسی را می‌خواند. من هم گاهی کتاب‌های او را میگرفتم و میخواندم. هنوز هم نام یکی از قهرمانان آن داستان‌ها، «مایک هامر»، یادم است

برادر دیگرم که از یک مادر بودیم، آدمی بسیار جدی بود و همیشه کوشش می‌کرد بیشتر به درس مکتبم برسم. آن روزها زیاد نمی‌فهمیدم که تا چه اندازه مرا دوست دارد. یک روز گژدمی مرا گذید. او بی‌درنگ دستم را گرفت، جای نیش را مکید تا زهر گژدم بیرون کند و بعد با عجله مرا به دواخانه برد. در دواخانه برایم پیچکاری کردند. آن روز برای اولین بار فهمیدم که محبت همیشه با زبان گفته نمی‌شود؛ گاهی با عمل نشان داده می‌شود

به این ترتیب، سال‌های مکتب ابتدایی را با همه خاطرات تلخ و شیرینش پشت سر گذاشتم. سرانجام صنف ششم را نیز به پایان رساندم و از دوره ابتدایی مکتب سید جمال الدین افغانی فارغ شدم. پس از رخصتی‌های زمستان و آغاز سال نو تعلیمی، نوبت آن رسیده بود که وارد لیسه شوم. از میان لیسه‌های کابل، لیسه حبیبیه را انتخاب کردم، در امتحان کامیاب شدم و به‌عنوان شاگرد آن لیسه پذیرفته شدم. با ورود به لیسه حبیبیه، فصل تازه‌ای از زندگی من آغاز شد؛ فصلی که خاطرات آن را در بخش بعدی خواهم نوشت

Scroll to Top