قفپایی؛ وقتی شیشهٔ لیسهٔ نجات را شکستیم
در سالهای اول مکتب، زندگی ما تنها درس و کتاب نبود. بازی، شیطنت و گاهی هم ترس از مجازات، بخشی از زندگی روزمره ما را تشکیل میداد
آن زمان شاگرد صنف اول یا دوم مکتب شادوشمشیره بودم. مکتب ما میدان بازی مناسبی نداشت. من یک توپ کوچک پلاستیکی داشتم که پدرم آن را از لندن آورده بود. رنگ نصواری داشت و برای من یکی از باارزشترین داراییهای دوران کودکی بود. امروز که به گذشته فکر میکنم، گمان میکنم آن توپ در حقیقت توپ هندبال بوده باشد، اما آن زمان برای ما همان توپ فوتبال بود. در افغانستان آن روزگار چنین توپی بسیار نادر بود و شاید بسیاری از کودکان اصلاً نمونهای از آن را ندیده بودند. روزی چند تن از همصنفیها تصمیم گرفتیم بعد از ختم درس به میدان لیسهٔ نجات برویم و فوتبال بازی کنیم. آن وقتها پس از پایان درس، میدان مکتب خالی میشد و ما کودکان فکر میکردیم کسی متوجه ما نخواهد شد
با شور و شوق بازی میکردیم که ناگهان یکی از ضربهها توپ را به سوی تعمیر مکتب فرستاد. لحظهای بعد صدای شکستن شیشه بلند شد. همه خاموش شدیم. شیشهٔ یکی از صنفهای لیسهٔ نجات شکسته بود
ترس تمام وجود ما را گرفت. هرکدام به خانه رفتیم، اما میدانستیم که ماجرا به همینجا ختم نخواهد شد
فردای آن روز، وقتی به مکتب رسیدیم، مدیر یا سرمعلم مکتب، مرحوم استاد اسلمخان، موضوع را مطرح کرد. از ما خواستند کسانی که روز گذشته فوتبال بازی کرده بودند، از صنف بیرون شوند. چند کودک کوچک با سرهای پایین در برابر استاد ایستاده بودیم
در آن زمان در بسیاری از مکاتب افغانستان تنبیه بدنی امری عادی شمرده میشد. یکی از مجازاتهای مشهور «قفپایی» بود. کفشهای شاگرد را میکشیدند، پاها را میبستند یا نگه میداشتند و سپس با چوب به کف پا میزدند
آن روز نوبت ما بود
یکییکی مجازات شدیم. درد شدیدی احساس میکردم. انگشتان پاهایم ورم کرده بود و هنگام راه رفتن به سختی قدم برمیداشتم. اما وقتی به خانه رسیدم، جرئت نکردم حقیقت را به مادرم بگویم
:مادرم پرسید
ظریف، چه شده که لنگلنگان راه میروی؟»
:گفتم
پایم به سنگ خورده است
واقعیت این بود که هنوز آنقدر میترسیدم که حتی در خانه نیز ماجرای فوتبال و شکستن شیشه را بازگو نکنم
امروز که دههها از آن روزگار گذشته است، وقتی به آن حادثه فکر میکنم، هم لبخند میزنم و هم به یاد فضای تعلیم و تربیت آن دوران میافتم؛ دورانی که در آن تنبیه بدنی بخشی از نظام آموزشی به شمار میرفت و کمتر کسی آن را زیر سؤال میبرد