خاطرات من – قسمت ششم – ورود به لیسه حبیبیه

شاه و ملکه

ورود به لیسه حبیبیه

پادشاه و ملکه افغانستان

پس از پایان صنف ششم، وارد لیسه حبیبیه شدم (۱۳۴۷ هجری شمسی). این لیسه در نزدیکی خانه ما قرار داشت و یکی از معتبرترین و مشهورترین لیسه‌های افغانستان بود. خوشبختانه به دلیل نمرات خوبم در امتحان کامیاب شدم و به حیث شاگرد لیسه حبیبیه پذیرفته شدم.

در آن زمان حدود چهارده سال داشتم. نمی‌دانستم که این لیسه، با همه شهرت و اعتبارش، هم خاطرات شیرین برایم خواهد داشت و هم خاطراتی که هرگز از یادم نخواهد رفت. یکی از تلخ‌ترین خاطراتم حادثه‌ای بود که هنوز هم پس از گذشت دهه‌ها آن را فراموش نکرده‌ام. ساختمان لیسه چهار منزل داشت. در کنار زینه‌ها کتاره‌های آهنی نصب شده بود. بعضی از شاگردان روی این کتاره‌ها می‌نشستند و به اصطلاح «یخمالک» می‌زدند.

روزی یکی از شاگردان در منزل چهارم روی کتاره نشست و خود را رها کرد. هنوز چند لحظه نگذشته بود که تعادلش را از دست داد و از همان منزل چهارم سقوط کرد. بدنش به زینه‌های سنگی برخورد می‌کرد و تا منزل پایین افتاد. همان‌جا جان باخت. این حادثه برای همه شاگردان تکان‌دهنده بود و تا مدت‌ها درباره آن صحبت می‌کردند. اما خاطرات تلخ من در لیسه حبیبیه به همین‌جا پایان نیافت.

باز هم همان معلم

معلم دری ما در مکتب سید جمال‌الدین افغانی نیز به لیسه حبیبیه تبدیل شده بود. وقتی او را در صنف دیدم، حالت عجیبی از ترس به من دست داد؛ اما ظاهر خود را حفظ کردم. با خود گفتم: «آنجا مکتب ابتداییه بود، اینجا لیسه است؛ دیگر جرأت لت‌کردن را نخواهد کرد.» اما آرزویم اشتباه بود.

روز دیگر با خمچهٔ تری که از درخت کنده بود وارد صنف شد. باز مرا پای تخته خواست و گفت: «درس دیروز را بخوان.» رفتم نزدیک تختهٔ سیاه و ایستادم. دستانم می‌لرزید. در حالی که صفحهٔ مورد نظر را می‌پالیدم، نگاهی به هم‌صنفی‌هایم انداختم. همه به من نگاه می‌کردند. از تقریباً چهل شاگرد، تعداد زیادی با ترس به من خیره شده بودند؛ نگاه‌شان برایم می‌گفت: «ما هم می‌ترسیم، فکر نکن تنها هستی؛ بخوان، همه یکسان هستیم.» اما چند هم‌صنفی ما با تمسخر نگاهم می‌کردند.

در همین گیرودار بودم که صدای خمچه بلند شد و ضربه‌ای زیر شانه‌هایم خورد. چنان تکان خوردم که گویی زلزله‌ای در منزل چهارم لیسه حبیبیه رخ داده باشد. خواستم از صنف فرار کنم، اما پاهایم دیگر از من فرمان نمی‌گرفتند؛ میخکوب شده بودم. برایم عجیب بود که چند هم‌صنفی‌ام می‌خندیدند و دیگران، مثل خودم، از هر ضربه تکان می‌خوردند. خلاصه، تا صفحه را پیدا کردم و خواندم، چندین خمچهٔ استاد خوردم. استاد دلیل زدن را نمی‌گفت.

تفریح که شد، از یکی از هم‌صنفی‌ها که با من همدردی می‌کرد پرسیدم: «چرا آن چند نفر می‌خندیدند؟» گفت: «پشت گپ نگرد، فراموش کو.» وقتی اصرار کردم، گفت: «آنها واسطه‌والا هستند؛ اولاد بیگ‌ها، خان‌ها، مدیرها، رئیس‌ها و حزبی‌ها هستند…» دیگر نفهمیدم چه بگویم.

با درد طاقت‌فرسا به خانه رفتم. خودم را خوشحال نشان دادم تا نزد برادرزاده‌ام کم نیایم. ولی گپ در بین خود ما باشد: وقتی تنها شدم و در بستر خواب رفتم، دیگر نتوانستم جلوی اشک‌هایم را بگیرم. باز هم خودم را ملامت کردم: «بسیار ترسو هستی، چرا گریه می‌کنی؟» چون گریه‌کردن هم عیب کلان دیده می‌شد. در همین گیرودار خوابم برد.

پوست قره‌قل

در صنف هشتم، معلم پشتوی ما از من خواست یک پوست قره‌قل برایش ببرم. گفت اگر این کار را نکنی، از مضمون پشتو کامیاب نمی‌شوی. من تصور کردم شوخی می‌کند. هرچه گفتم ما تجارت قره‌قل نداریم، باور نکرد. دلیلش را می‌فهمیدم. در همان سال‌ها، شخص دیگری که نام پدرش با پدرم یکسان بود، رئیس اتحادیه قالین افغانستان بود. او هر سال همراه هیأتی از تاجران برای لیلام بین‌المللی پوست قره‌قل به لندن می‌رفت. رادیو افغانستان هم هر روز خبر این سفر و فروش پوست‌های قره‌قل را نشر می‌کرد. معلم پشتو گمان می‌کرد من پسر همان شخص هستم و به همین دلیل بارها می‌گفت: «پدرت هر سال به لندن می‌رود، یک پوست قره‌قل چیست که سختی می‌کنی؟» هرچه توضیح دادم که پدر من آن شخص نیست، قبول نمی‌کرد.

در همان سال، مشکل دیگری هم پیش آمد. معلم انگلیسی ما در آغاز سال گفته بود هر شاگردی که کارهای خانگی خود را به طور کامل انجام دهد، یک نمره اضافی خواهد گرفت. امتحان تحریری و تقریری را سپردم و در هر دو برایم شش نمره در پارچه امتحان نوشت. وقتی محترمانه یادآوری کردم که معلم صاحب وعدهٔ یک نمره اضافی را داده بود، ناگهان عصبانی شد، چند دشنام بسیار زشت به من داد و با قلم روی ورقه امتحانم چلیپا کشید و گفت: «برو، صفر، دستت خلاص، پدرلعنت!»

نتیجه امتحان که اعلان شد، در دو مضمون ــ پشتو و انگلیسی ــ سه سه نمره گرفته بودم و مطابق مقررات آن سال، در دو مضمون ناکام شده بودم. این یعنی باید صنف هشتم را دوباره می‌خواندم. وقتی نتیجه را به خانه بردم، برادرم در آغاز باور نکرد. گفت: «معلم‌ها بی‌دلیل کسی را ناکام نمی‌کنند. حتماً خودت درس نخوانده‌ای.» اما وقتی تمام ماجرا را برایش تعریف کردم و گریه‌ام گرفت، دلش سوخت. برایم چهارصد افغانی داد تا یک پوست قره‌قل بخرم.

چند نفر هم‌صنفی که در همین مضمون ناکام شده بودیم، با هم به خانه معلم رفتیم. پول پوست قره‌قل را گرفت و گفت: «تنها یک راه مانده است. به وزارت معارف عریضه بدهید و تقاضای تجدیدنظر کنید. وقتی دوسیه آمد، نمره‌ها را اصلاح می‌کنم.» ما هم عریضه نوشتیم. وزارت معارف درخواست تجدیدنظر را منظور کرد و دوسیه را به لیسه فرستاد. اما روز امتحان مشروطی، هرچه انتظار کشیدیم، معلم پشتو اصلاً به مکتب نیامد. وعده‌ای که داده بود عملی نشد و ما همان‌گونه ناکام ماندیم.

آن روز یکی از تلخ‌ترین روزهای زندگی نوجوانی من بود. احساس می‌کردم یک سال کامل از زندگی‌ام را از دست داده‌ام. اما تصمیم گرفتم تسلیم نشوم و راه دیگری برای ادامه درس پیدا کنم؛ تصمیمی که مرا از کابل به مزار شریف و سپس به میمنه کشاند و فصل تازه‌ای از زندگی‌ام آغاز شد.

Scroll to Top