خاطرات من – قسمت هشتم: سالی که می‌خواستم ناکامی‌ام را جبران کنم

موتر واز

پس از آن‌که در لیسه حبیبیه کابل یک سال را از دست دادم، تصمیم گرفتم آن را به هر قیمتی که شده جبران کنم. به همین مقصد به ولایت بلخ رفتم. علت انتخاب مزارشریف این بود که بلخ از ولایت‌های گرم‌سیر به شمار می‌رفت و مکتب‌ها در زمستان باز بودند و رخصتی سه‌ماهه شاگردان در تابستان، هنگام شدت گرما، بود. اما این اقامت چندان دوام نکرد. پسرکاکایم به دلیل تبدیلی وظیفه به ولایت فاریاب منتقل شد و من نیز ناگزیر همراه او به شهر میمنه رفتم و از صنف هشتم در لیسه ابوعبیده جوزجانی شامل مکتب شدم.

در نظام آموزشی آن زمان، شاگردانی که در پایان سال دست‌کم ۸۵ فیصد نمرات را به دست می‌آوردند، اجازه داشتند امتحان سویه صنف بالاتر را بدهند و یک صنف پیش بروند. البته آمادگی در رخصتی زمستان برای امتحان سویه کار آسانی نبود. شاگرد باید در امتحان تمام مضامین کامیاب می‌شد تا بتواند بدون گذراندن یک سال تعلیمی، یک صنف را خیز بزند. این همان فرصت طلایی بود که من دنبالش می‌گشتم؛ می‌خواستم سالی را که در کابل از دست داده بودم، دوباره به دست آورم. در پایان صنف هشتم چنین امکانی وجود نداشت، چون باید همان صنف را تکرار می‌کردم، اما در پایان صنف نهم، طبق مقررات، می‌توانستم امتحان سویه صنف دهم را بدهم و در صورت کامیابی، مستقیماً به صنف یازدهم بروم.

صنف هشتم را با نمرات بسیار خوب به پایان رساندم. در رخصتی سه‌ماهه زمستان، برای آن‌که هم آمادگی بیشتری برای صنف نهم داشته باشم و هم بعداً بتوانم امتحان سویه صنف دهم را بدهم، معلم خصوصی گرفتم. از پسرعمویم که دانشگاه را تمام کرده بود و نیز از دوستان و همسایه‌ها کمک می‌گرفتم. شب و روز درس می‌خواندم و تقریباً تمام زمستان را به درس سپری کردم، زیرا تنها آرزویم این بود که امتحان سویه را با موفقیت بگذرانم و مستقیماً وارد صنف یازدهم شوم. زمستان سال ۱۳۵۰ هجری شمسی، زمستان بسیار سختی بود که دربارهٔ آن گفتنی‌های زیادی دارم و بعدها به آن خواهم پرداخت. آن روزها امتحانات مشروطی و امتحان سویه هم‌زمان برگزار می‌شد. شاگردانی که در یک مضمون ناکام می‌شدند یا در دو مضمون نمره سه از ده می‌گرفتند، «مشروط» شناخته می‌شدند. آنان پیش از آغاز سال تعلیمی جدید در امتحان مشروطی اشتراک می‌کردند و اگر کامیاب می‌شدند، به صنف بالاتر می‌رفتند. شاگردانی که امتحان سویه می‌دادند نیز در همان روزها امتحان می‌شدند. شیوه تهیه سؤال‌ها نیز جالب بود. هر معلم برای مضمون خود سه دسته سؤال تهیه می‌کرد و به مدیر مکتب می‌سپرد. مدیر هر دسته سؤال را در پاکتی جداگانه می‌گذاشت و آن را مهر و لاک می‌کرد تا کسی نتواند پاکت‌ها را باز کند. روز امتحان، یکی از پاکت‌ها انتخاب و به معلم مربوط داده می‌شد تا در امتحان مضمون خود از آن استفاده کند.

بالاخره روز امتحانات نزدیک شد. امتحانات صنف نهم را بسیار خوب سپری کردم و فکر می‌کردم اول‌نمره صنف خواهم شد، اما وقتی نتایج را اعلام کردند، معلوم شد دوم‌نمره صنف شده‌ام. با آن هم، خوشبختانه بیش از ۹۰ فیصد نمرات را گرفته بودم و حق اشتراک در امتحان سویه را به دست آورده بودم. دوم‌نمره شدن نیز نتوانست مرا مأیوس کند. معلم درس پشتو ما در صنف نهم برایم سه‌ونیم نمره داده بود، در حالی که به اول‌نمره صنف، «م. خان»، ده نمره داده بود و همین تفاوت سبب شده بود که او اول ‌نمره و من دوم‌نمره شوم.

به هر حال، روز امتحانات سویه فرا رسید. من با آمادگی کامل وارد امتحانات شدم و چند امتحان روزهای اول را با موفقیت پشت سر گذاشتم تا نوبت به امتحان هندسه رسید. چند روز پیش از امتحان مثلثات، هنگام بازگشت از مکتب، در راه خانه با معلم مثلثات، استاد «خ.ب. خان»، روبه‌رو شدم. او نیز از مکتب بیرون شده بود و با هم هم‌راه شدیم. برایش سلام دادم و او پاسخ سلامم را داد. در میان صحبت‌ها گفت که شنیده است امتحان سویه می‌دهم. سپس با لحنی کنایه‌آمیز گفت: «شنیده‌ام شب‌ها زیر روشنایی برق درس می‌خوانی. اگر روزت را هم مثل شب غریبان تاریک نسازم، هرچه خواستی بگو!» بعد خندید و افزود: «نه، شوخی کردم.» آن زمان برق تازه به میمنه آمده بود و خانه کرایی ما نیز برق داشت.

سپس از من پرسید که برای امتحان تا چه اندازه آمادگی دارم. گفت شنیده است استاد «غ. خان» را به حیث معلم خصوصی گرفته‌ام و بعد پرسید کدام بخش‌های مثلثات را بهتر خوانده‌ام. کتاب مثلثات صنف نهم پنج بخش داشت. من هم با سادگی و بدون هیچ احتیاطی گفتم که بر چهار بخش کاملاً مسلط هستم، اما در بخش سوم کمی ضعف دارم. حتی اضافه کردم که اگر تنها یک سؤال از آن بخش مطرح شود، احتمالاً باز هم می‌توانم با پاسخ دادن به سؤال‌های دیگر نمره کامیابی را به دست آورم.

بالاخره روز امتحان هندسه رسید. رفتار استاد خ.ب. خان هنگام امتحان برایم عجیب بود. با آن‌که حدود بیست شاگرد دیگر نیز در صنف امتحان می‌دادند، او پیوسته بالای سر من ایستاده بود و می‌گفت: «ببینم… بنویس… جواب بده… نی، از استاد غ. خان چیزی یاد نگرفتی؟» لحظه‌ای مرا تنها نمی‌گذاشت. وقتی ورق سؤال را گرفتم، با تعجب دیدم که تمام سؤال‌ها از همان بخش سوم کتاب طرح شده است؛ همان بخشی که پیش از امتحان با سادگی به معلم گفته بودم در آن ضعف دارم.

هرچه در توان داشتم نوشتم و پارچه امتحان را به استاد سپردم. خواستم از صنف بیرون شوم که گفت: «صبر کن، نمره‌ات را بدهم.» چند دقیقه پارچه امتحانم را بررسی کرد، سپس بالای آن عدد «۳» را نوشت و گفت: «سه نمره؛ حق تو همین سه نمره است. مبارک باشد! دیگر لازم نیست امتحان مضمون‌های باقی‌مانده را بدهی؛ ناکام شدی. در صنف دهم ماندی.» حداقل نمره کامیابی در هر مضمون سه‌ونیم نمره از ده بود و او برایم سه نمره داده بود. با تعجب پرسیدم: «چرا استاد؟» تنها پاسخ داد: «همه را غلط جواب داده‌ای. متأسفانه مستحق نمره کامیابی نیستی.»

آن لحظه چنان خفه و دل‌شکسته شدم که دیگر نتوانستم در میمنه بمانم. باز شکست خورده بودم. همان روز از مکتب سه‌پارچه گرفتم و فردای آن روز میمنه را ترک کردم.

راه اندخوی و بازگشت به کابل

فامیل ما اصلاً از اندخوی است. از میمنه با یکی از موترهای روسی «واز» به طرف اندخوی حرکت کردم. این موترها در آن سال‌ها هم برای انتقال مسافر و هم برای بارکشی استفاده می‌شدند. قسمت عقب موتر باز بود و در دو طرف آن دو چوکی چوبی دراز قرار داشت. مسافران روی آنها، روبه‌روی هم، می‌نشستند و فضای وسط برای گذاشتن بار خالی می‌ماند. بالای قسمت عقب را نیز با ترپال، مانند چادر، می‌پوشاندند تا مسافران و بار از برف، باران و باد در امان باشند. 

موتر واز

اندخوی در قالین‌بافی و تجارت قالین در افغانستان زبان‌زد عام و خاص بود. اما زمستان سخت سال قبل کمر همه را شکسته بود؛ زمستانی که دربارهٔ آن گفتنی‌های زیادی دارم و بعداً خواهم نوشت.

قالین فروشی

در راه، در فکر عمیقی فرو رفته بودم. یک پرسش پیوسته در ذهنم می‌چرخید: چرا معلم صاحب با من این‌قدر ظالمانه برخورد کرد؟ چرا؟ و «چرا»های دیگری که در آن وقت برای هیچ‌کدام پاسخی پیدا نمی‌کردم. نمی‌دانستم گریه کنم یا نه.

سرک خامه و پر از چقری‌های بزرگ بود. هر بار که موتر واز ما به یکی از آن چقری‌ها می‌افتاد، از جا به هوا پرتاب می‌شدم و از فکرهایم بیرون می‌آمدم. چند لحظه به خود می‌آمدم و باز در همان فکرها غرق می‌شدم. راه ساعت‌ها طول می‌کشید و گاهی سفر تا اندخوی تقریباً یک روز را در بر می‌گرفت.

در تمام آن راه، ناکامی امتحان مثلثات و رفتار معلم از ذهنم بیرون نمی‌شد. برای جبران یک سال از دست‌رفته، ماه‌ها شب و روز درس خوانده بودم؛ حالا همهٔ آن امیدها در چند دقیقه فرو ریخته بود.

از اندخوی تا مزارشریف نیز سرک‌ها خامه بود و باز با همان موترهای واز سفر کردم. اما از مزارشریف به کابل، دنیا برایم عوض شد. این بار سوار یکی از بس‌های مدرن آن زمان شدم. سرک قیرریزی بود و سفر در مقایسه با راه‌های خامه بسیار راحت. مردم آن وقت دربارهٔ چنین سرک‌هایی می‌گفتند: «مثل قیماق است.» بس‌ها هم در چشم ما چنان مدرن و آرام بودند که می‌گفتیم: «مثل طیاره است.»

پس از ساعت‌ها تکان خوردن در موتر واز و سرک‌های خامه، حالا در یک بس راحت روی سرک قیر به سوی کابل می‌رفتم. وقتی شب‌هنگام به کابل نزدیک شدیم و بس به طرف کوتل خیرخانه رسید، منظره‌ای دیدم که هنوز در خاطرم مانده است.

از بالای کوتل، چراغ‌های کابل از دور پیدا شد. همه‌جا روشن بود. چراغ‌ها در تاریکی شب مثل ستاره‌ها می‌درخشیدند و چشمک می‌زدند. برای من که از راه‌های تاریک و شهرهای کم‌نور آمده بودم، آن منظره دنیای دیگری بود. احساس می‌کردم آن چراغ‌ها چشمک می‌زنند و به من می‌گویند: «به جنت زمینی خوش آمدی.»

از تاریکی به روشنایی داخل شده بودم. برای یک لحظه هم که شده، تمام درد و غم ناکامی از سرم پریده بود. محو تماشای چراغ‌های کابل شده بودم؛ چراغ‌هایی که از دور مثل ستاره‌ها می‌درخشیدند و چشمک می‌زدند.

اما آن لحظهٔ کوتاه گذشت و پرسش‌هایی که تمام راه با من آمده بودند، دوباره به ذهنم برگشتند: چرا معلم با من آن‌گونه رفتار کرده بود؟ چرا؟

بعدها برایم نقل کردند که استاد خ.ب. خان نزد مدیر مکتب رفته و گفته بود سؤال‌هایی که برای امتحان آماده شده بود، بیش از حد دشوار است و بهتر است سؤال‌های آسان‌تری تهیه شود. مدیر مکتب نیز با پیشنهاد او موافقت کرده بود. همچنین برایم گفتند که استاد خ.ب. خان تمام سؤال‌ها را از همان بخشی ساخته بود که من پیش از امتحان با سادگی به او گفته بودم در آن ضعف دارم.

اما سبب این کینه استاد را بعدها درک کردم. او درباره من برداشت کاملاً نادرستی پیدا کرده بود. در محله‌ای که در میمنه زندگی می‌کردیم، مسجدی قرار داشت و در کنار آن مکتب دخترانه‌ای به نام «ستاره» بود. پس از رخصتی شاگردان، ما همراه بچه‌های محل در میدان آن مکتب فوتبال بازی می‌کردیم. در ماه رمضان نیز هنگام افطار با همسایه‌ها در همان مسجد جمع می‌شدیم؛ نخست افطار می‌کردیم، سپس نماز شام را می‌خواندیم و بعد هرکس به خانه خود می‌رفت.

استاد خ.ب. خان چند بار مرا در آن مسجد دیده بود و تصور کرده بود که من از اعضا یا هواداران «حرکت جوانان مسلمان» یا همان اخوانی‌ها هستم؛ در حالی که در آن زمان نه وارد فعالیت سیاسی شده بودم و نه شناخت درستی از این جریان‌ها داشتم. تمام فکر و ذکرم درس خواندن بود.

بعدها شنیدم که خود استاد خ.ب. خان از هواداران جناح پرچم بوده است. از همان زمان این احتمال در ذهنم شکل گرفت که شاید همین برداشت نادرست او درباره گرایش سیاسی من، در رفتارش با من بی‌تأثیر نبوده باشد. البته هیچ‌گاه نتوانستم این موضوع را ثابت کنم. تنها می‌توانم بگویم مجموعه آنچه بعدها شنیدم و آنچه در روز امتحان بر من گذشت، چنین برداشتی را در ذهنم به وجود آورد.

پس از بازگشت به کابل، پسرعمویم برایم تیلفون کرد و گفت که مدیر مکتب و مسئولان معارف از آنچه بر من گذشته بود ابراز تأسف کرده و گفته بودند: «اگر ظریف دوباره به میمنه برگردد، این موضوع قابل جبران است.»

اما من دیگر تصمیم خود را گرفته بودم. به کابل برگشتم، در لیسه غازی شامل شدم و درس خود را از صنف دهم ادامه دادم.

به این ترتیب، نتوانستم سالی را که برای جبرانش آن همه تلاش کرده بودم، دوباره به دست بیاورم. اما سرنوشت هنوز ماجرای دیگری برایم در لیسه غازی در نظر گرفته بود؛ ماجرایی که آن را در قسمت‌های بعدی این خاطرات خواهم نوشت.

 

Scroll to Top