خاطرات من، قسمت یازدهم: داود خان و صندوقچه پندورا ـ آرامش پیش از طوفان

zarif radio afghanistan 1353

رادیو افغانستان، دفتر بخش ترکمنی ـ ۱۳۵۳ هجری شمسی

در افسانه‌های یونان قدیم قصه‌ای است به نام صندوقچه پندورا. گفته می‌شود به پندورا هشدار داده شده بود که صندوقچه‌ای را که در اختیارش گذاشته‌اند باز نکند، اما از روی کنجکاوی آن را باز کرد و بلاها، بیماری‌ها و بدبختی‌ها از آن بیرون شدند و در جهان پخش گردیدند و تنها چیزی که در صندوقچه باقی ماند امید بود. وقتی امروز به کودتای ۲۶ سرطان ۱۳۵۲ و حوادثی که بعد از آن در افغانستان اتفاق افتاد نگاه می‌کنم، گاهی همین قصه به یادم می‌آید. نمی‌خواهم بگویم تمام بدبختی‌هایی که بعداً بر افغانستان آمد تنها نتیجه کودتای داود خان بود، زیرا تاریخ به این سادگی نیست و عوامل داخلی و خارجی بسیار در حوادث بعدی نقش داشتند. اما برای من، کودتای ۲۶ سرطان مانند بازشدن صندوقچه‌ای بود که بعد از آن حوادث یکی پی دیگری از راه رسیدند و دیگر هیچ‌چیز کاملاً به حالت سابق برنگشت.

پیش از کودتا، تقریباً هیچ‌کس در محیطی که ما زندگی می‌کردیم تصور نمی‌کرد نظام شاهی افغانستان از بین برود. ده سال آخر سلطنت ظاهر شاه بعدها به نام دهه دموکراسی مشهور شد. فضای سیاسی نسبت به گذشته بازتر شده بود، پارلمان وجود داشت، مطبوعات فعالیت می‌کردند، تظاهرات صورت می‌گرفت و اشخاص با نظریات مختلف سیاسی به شورای ملی راه پیدا می‌کردند. تا جایی که ما می‌دیدیم، انتخابات نیز نسبت به دوره‌های پیش واقعی‌تر و آزادتر شده بود و حتی کسانی انتخاب می‌شدند که شاید حکومت چندان علاقه‌ای به آمدن‌شان نداشت. هواداران خلق و پرچم که در میان مردم بیشتر به گروه‌های کمونیستی مشهور بودند، جریان‌های اسلامی، ملی‌گراها و گروه‌های دیگر نیز در جامعه فعالیت داشتند. هنوز باور زیادی وجود داشت که می‌توان از راه انتخابات، پارلمان، مطبوعات و مبارزه علنی سیاسی به اهداف رسید. نظام شاهی بدون عیب نبود و همه هم از آن راضی نبودند، اما این تصور که اردو یک روز وارد میدان شود و حکومت را یک‌شبه تغییر بدهد، برای بسیاری‌ها دور از ذهن بود.

مسئله زبان نیز در افغانستان سابقه قدیمی داشت. از بزرگان و کسانی که آن دوران را دیده بودند می‌شنیدیم که در سال‌های اول سلطنت ظاهر شاه، زمانی که او هنوز بسیار جوان بود و کاکایش محمد هاشم خان صدراعظم بود، دولت برای تقویت زبان پشتو اقدامات جدی کرده بود. پشتو تولنه ایجاد شده بود و مأمورین دولت مکلف بودند زبان پشتو را بیاموزند. گفته می‌شد کسانی که پشتو را یاد می‌گرفتند، امتحان می‌دادند و تصدیق می‌گرفتند، در معاش خود نیز امتیازی دریافت می‌کردند. بعضی‌ها سال‌ها بعد همین سیاست‌ها را یکی از عواملی می‌دانستند که حساسیت‌های زبانی و قومی را در کشور بیشتر ساخت. من نمی‌خواهم درباره درستی تمام این برداشت‌ها قضاوت کنم، اما این حرف‌ها در میان مردم وجود داشت. در دهه دموکراسی آن اجبارهای گذشته تا اندازه زیادی از میان رفته بود. دیگر مأمور دولت مانند سابق مجبور نبود حتماً پشتو بیاموزد و امتحان بدهد، اما اگر کسی به خواست خودش زبان پشتو را می‌آموخت و امتحان می‌داد، تا جایی که به خاطر دارم همان امتیاز برایش داده میشد. در مجموع، در دهه دموکراسی این احساس به وجود آمده بود که بسیاری مسائل را می‌توان از راه اصلاحات، قانون، انتخابات و پارلمان حل کرد.

با کودتای سردار محمد داود خان همه‌چیز رنگ دیگری گرفت. جمهوریت اعلام شد و دوره تازه‌ای آغاز گردید. در ظاهر کشور آرام بود، مکاتب باز بود، پوهنتون‌ها فعالیت داشتند، ادارات کار می‌کردند و مردم به زندگی روزمره خود ادامه می‌دادند. اما در زیر همین آرامش، فضای سیاسی آهسته‌آهسته تغییر می‌کرد. تظاهرات بزرگ و علنی در مکاتب و پوهنتون‌ها مانند گذشته کمتر دیده می‌شد، ولی فعالیت سیاسی از بین نرفته بود. برعکس، گفته می‌شد جلب و جذب احزاب و تبلیغات پنهانی آن‌ها بیشتر شده است. گروه‌های خلق و پرچم که در میان مردم به گروه‌های کمونیستی مشهور بودند، شعله‌ای‌ها، جریان‌های اسلامی و گروه‌های دیگر هرکدام فعالیت خود را داشتند. درباره نفوذ این گروه‌ها در معارف، تحصیلات عالی، اردو، پولیس و بعضی ادارات دولتی نیز بسیار صحبت می‌شد. من هیچ‌گاه به هیچ گروه سیاسی علاقه نداشتم و آنچه در این خاطرات می‌نویسم، بیشتر چیزهایی است که خود دیده‌ام یا در آن سال‌ها از بزرگان، همکاران، دوستان و خبرهای سرچوک شنیده‌ام.

یکی از حوادثی که خیلی زود مردم را تکان داد، قضیه محمد هاشم میوندوال بود. میوندوال صدراعظم سابق دوره شاهی و یکی از شخصیت‌های شناخته‌شده کشور بود و تا جایی که به خاطر دارم در میان بسیاری از مردم اعتبار و احترام داشت. بعد از روی کار آمدن جمهوریت او را زندانی کردند و مدتی بعد ناگهان خبر مرگش منتشر شد. در خبرها گفته شد که میوندوال در زندان با نکتایی خودکشی کرده است. این خبر مردم را بسیار حیران و پریشان ساخت. از همان روزها حرف‌های دیگری نیز در میان مردم می‌گشت. بعضی‌ها اصلاً باور نمی‌کردند که او خودکشی کرده باشد و می‌گفتند در جریان تحقیق و بازجویی جان داده است. کسانی هم می‌گفتند که خود داود خان از آنچه بر میوندوال گذشته بود خبر نداشته و وقتی فهمیده، کار از کار گذشته بود. من نمی‌دانستم حقیقت چه بود و امروز هم چیزی را که خود شاهدش نبوده‌ام به حیث حقیقت قطعی نمی‌نویسم. آنچه خوب به یاد دارم، حیرت و نگرانی مردم بود. مرگ یک صدراعظم سابق در زندان، آن هم در همان آغاز جمهوریت، برای بسیاری‌ها فعالیت نیکی نبود.

میوندوال با کنیدی 1961

محمد هاشم میوندوال، سفیر افغانستان در ایالات متحده امریکا، در دیدار با جان اف. کندی، رئیس‌جمهور امریکا ـ ۴ اکتوبر ۱۹۶۱

در مورد خود داود خان نیز نظر مردم یکسان نبود. بسیاری او را وطن‌دوست، قاطع و از نگاه مالی پاک می‌دانستند. بعضی‌ها از دوره صدارتش با احترام یاد می‌کردند و می‌گفتند با رشوت، فساد و سوءاستفاده از مقام سازش ندارد. در عین حال، همان مردم گاهی با نگرانی می‌گفتند که در اطراف او کسانی نفوذ پیدا کرده‌اند که به کمونیست‌ها مشهور اند و ممکن است روزی همین‌ها برای خودش مشکل بسازند. بعضی‌ها قاطعیتش را صفت خوب می‌دانستند و بعضی همان صفت را یک‌دندگی تعبیر می‌کردند. آن روزها من بیشتر شنونده این بحث‌ها بودم. بسیاری از حرف‌هایی که آن وقت می‌شنیدم، سال‌ها بعد برایم معنای دیگری پیدا کرد.

در همین دوره حادثه‌ای مستقیماً زندگی خود مرا تحت تأثیر قرار داد و آن بسته‌شدن پروگرام‌های محلی رادیو افغانستان بود. چنان‌که قبلاً نوشتم، من در پروگرام ترکمنی رادیو کار می‌کردم. این کار برایم بسیار ارزشمند بود، هم چیزهای تازه یاد می‌گرفتم و هم برای یک متعلم عاید خوبی داشتم. تا جایی که به خاطر دارم، حق‌الزحمه‌ام شاید حدود هفتصد تا هشتصد افغانی در ماه می‌شد. با آن جیب‌خرچی خود را تأمین می‌کردم و گاهی در مصارف خانه نیز سهم می‌گرفتم.

سال‌ها بعد، همکارم فیض‌الله قرداش که از نخستین گوینده‌ها و برنامه‌سازان پروگرام‌های محلی و در بخش اوزبیکی همکار ما بود، در نوشته‌ای درباره پیشینه این نشرات یادآوری کرده است که پروگرام‌های محلی رادیو افغانستان به زبان‌های اوزبیکی، ترکمنی، بلوچی، پشه‌یی و نورستانی در دهم میزان ۱۳۵۰، در زمان سلطنت ظاهر شاه، آغاز شده بود. در ابتدا برای هر زبان پانزده دقیقه وقت نشراتی داده شده بود و تقریباً هشت ماه بعد، در جوزای ۱۳۵۱، وقت بعضی از این پروگرام‌ها به نیم ساعت رسید. در آغاز بیشتر اخبار روز ترجمه و نشر می‌شد، اما بعداً شعر، موسیقی، پروگرام اطفال، زراعت و مالداری و مطالب دیگر نیز به آن اضافه شد. برای مردمی که تا آن زمان کمتر صدای زبان مادری خود را از رادیوی ملی شنیده بودند، این پروگرام‌ها اهمیت زیادی داشت.

کارمندان پروگرام های محلی رادیو افغانستان

جمعی از کارمندان پروگرام‌های محلی رادیو افغانستان ـ کابل، ۱۳۵۰ هجری شمسی. نشسته از چپ: نفر اول عبدالرحیم اوراز، نطاق و مدیر بخش ترکمنی؛ نفر سوم عبدالکریم برلاس، نطاق و مدیر بخش اوزبیکی. ایستاده: عبدالرحمن صحبت، نطاق بخش ترکمنی؛ نفر سوم فیض‌الله قرداش، نطاق بخش اوزبیکی.

بعد از کودتای ۲۶ سرطان، این پروگرام‌ها برای مدتی ادامه یافت، اما چند ماه بعد متوقف شد. تاریخ دقیق روز بسته‌شدن آن را امروز به خاطر ندارم، ولی خود حادثه را هیچ‌گاه فراموش نکرده‌ام، چون با بسته‌شدن پروگرام ترکمنی من هم کار خود را در رادیو از دست دادم. در نوشته فیض‌الله قرداش آمده است که پروگرام‌های محلی حدود پنج ماه بعد از کودتای داود خان متوقف شدند و کارمندان بالمقطع نیز از کار برکنار گردیدند. این روایت با چیزی که من از همان دوره در خاطرم دارم بسیار نزدیک است.

درباره علت بسته‌شدن این پروگرام‌ها در همان زمان حرف‌های مختلفی وجود داشت. بعضی‌ها می‌گفتند حکومت می‌خواهد نشرات بیشتر به دری و پشتو محدود باشد و فکر می‌کند نشرات به زبان‌های مختلف ممکن است اختلافات قومی را بیشتر سازد. اما در خبرهای سرچوک حرف دیگری هم گفته می‌شد. بعضی‌ها می‌گفتند کسانی که در دستگاه دولت نفوذ پیدا کرده بودند، عمداً چنین تصمیم‌هایی را پیش می‌بردند تا داود خان را در میان اوزبیک‌ها، ترکمن‌ها و دیگر اقوام بدنام سازند و چنین نشان بدهند که او مخالف زبان‌های دیگر افغانستان است. حتی کسانی این کار و بعضی اقدامات دیگر آن دوره را بخشی از یک دسیسه می‌دانستند. من برای این حرف‌ها سندی نداشتم و امروز هم آنها را به حیث واقعیت قطعی نمی‌نویسم. اینها همان خبرهای سرچوک آن روزگار بود. چیزی که برای من واقعیت داشت این بود که پروگرام ما بسته شد و من وظیفه‌ام را از دست دادم.

چیزی که بعدها برایم جالب شد این بود که پس از هفت ثور ۱۳۵۷، پروگرام‌های محلی دوباره به رادیو افغانستان برگشتند. فیض‌الله قرداش نیز نوشته است که بعد از هفت ثور پروگرام‌های اوزبیکی، ترکمنی، بلوچی، پشه‌یی و نورستانی دوباره با همان کارمندان سابق و افراد تازه آغاز شد. تا جایی که در حافظه خودم مانده، این کار بسیار زود صورت گرفت. بعداً پروگرام‌های اوزبیکی و ترکمنی گسترش یافت و بخش‌های ادبی، اجتماعی، موسیقی، پروگرام اطفال، زراعت و مالداری و برنامه‌های دیگر نیز بیشتر شد. همین بازشدن دوباره پروگرام‌ها سبب می‌شد بعضی‌ها باز به همان حرف‌های قدیمی برگردند و بگویند شاید بسته‌شدن آنها در دوره داود خان نیز تنها یک تصمیم ساده اداری نبوده است. اما من باز هم فرق میان چیزی را که خود دیده‌ام و چیزی را که از دیگران شنیده‌ام حفظ می‌کنم.

امروز که به آن سال‌ها نگاه می‌کنم، می‌بینم در پشت ظاهر آرام جمهوریت حرکت‌های زیادی جریان داشت. از یک طرف حکومت کوشش می‌کرد قدرت را بیشتر در دست خود متمرکز سازد و از طرف دیگر گروه‌های مختلف سیاسی به شکل پنهانی یا نیمه‌پنهانی برای خود نیرو جمع می‌کردند. خلق و پرچم در میان بعضی روشنفکران و صاحب‌منصبان هوادارانی داشتند، جریان‌های اسلامی فعالیت می‌کردند، شعله جاوید نیز حضور داشت و هر گروه افغانستان آینده را به شکل خود می‌خواست.

برای من یکی از مهم‌ترین پیامدهای کودتای ۲۶ سرطان این بود که باور به تغییر قدرت از راه انتخابات و پارلمان ضربه خورد. در دهه دموکراسی، با همه کمبودها و نواقصش، مردم دیده بودند که انتخابات می‌تواند برگزار شود، وکیل انتخاب شود، در پارلمان مخالفت صورت بگیرد، مطبوعات انتقاد کنند و تظاهرات برپا شود. اما کودتا راه دیگری را هم نشان داد. نشان داد که می‌توان با اتکا به اردو، حکومت را یک‌شبه تغییر داد. وقتی این راه یک‌بار عملی شد، دیگران هم دیدند که رسیدن به قدرت از همین راه ممکن است.

در ظاهر پنج سال جمهوریت داود خان نسبتاً آرام سپری شد. مکاتب باز بود، ادارات کار می‌کردند، بازارها جریان داشت و مردم مصروف زندگی روزمره خود بودند. اما زیر این آرامش، رقابت‌های سیاسی و ایدیولوژیک روزبه‌روز بیشتر می‌شد. ما نمی‌دانستیم در پشت پرده چه می‌گذرد و چه چیزی در پیش است. شاید کمتر کسی تصور می‌کرد که در هفت ثور ۱۳۵۷ چه اتفاقی خواهد افتاد.

در هفت ثور، نظامیان و هواداران گروه‌های خلق و پرچم علیه حکومت داود خان کودتا کردند. کسانی که قدرت را به دست گرفتند، خودشان آن را انقلاب ثور نامیدند. داود خان و شماری از اعضای خانواده‌اش در ارگ کشته شدند و جمهوریتی که پنج سال پیش با یک کودتا آغاز شده بود، با کودتای دیگری پایان یافت.

وقتی امروز از فاصله این همه سال به آن دوره نگاه می‌کنم، آن پنج سال برایم بیشتر شبیه آرامش پیش از طوفان است. باز هم نمی‌خواهم تمام حوادث بعدی افغانستان را به حساب یک شخص یا یک کودتا بگذارم. عوامل بسیار داخلی و خارجی در آنچه بعداً اتفاق افتاد نقش داشتند. اما برای من یک نکته همچنان قابل تأمل است. وقتی راه تغییر قدرت با کودتا باز شد، صندوقچه‌ای نیز باز شد که بستن آن دیگر آسان نبود. بعد از آن کودتای دیگری یا به گفته عامیانه پادشاه گردشی ها آمد، بعد زندان‌ها، تصفیه‌ها، جنگ‌ها، مداخلات خارجی و حوادثی که نسل ما در جوانی حتی تصورش را هم نمی‌کرد.

شاید به همین دلیل است که وقتی به ۲۶ سرطان فکر می‌کنم، قصه صندوقچه پندورا به ذهنم می‌آید. صندوقچه‌ای باز شد و چیزهایی از آن بیرون آمد که دیگر به آسانی به داخل آن برنگشت. اما در همان افسانه، در داخل صندوقچه یک چیز باقی مانده بود و آن امید بود. افغانستان ما نیز با وجود تمام آنچه بر آن گذشته است، هنوز همین امید را با خود نگه داشته است.

Scroll to Top